
این هم فال امروز من با حافظ
|
||||||||||||||||||||||||||||||||
|
||||||||||||||||||||||||||||||||
مهر روز از مهرماه برابر با ۱۶مهر در گاهشماری ایرانی
«اوستا - مهریَشت»
«جشن مهرگان» که در گذشته آن را «میتراکانا» یا «متراکانا»(Metrakana) می نامیدند و در نخستین روز از پاییز برگزار می شد، پس از نوروز بزرگ ترین جشن ایرانی و هندی است در ستایش ایزد «میثرَه» یا «میترا» و بعدها «مهر» که از مهر روز آغاز شده تا رام روز به اندازه ی شش روز ادامه دارد.

سنگ نگاره ی میترا در نمرود داغ، آناتولی خاوری
سده ی یکم پیش از میلاد
روز آغاز جشن مهرگان، «مهرگان همگانی» یا «مهرگان عامه» و روز انجام، «مهرگان ویژه» یا «مهرگان خاصه» نام دارد.
همان طور که می دانیم در گاهشماری باستانی ایران، سال به دو پاره (فصل) بخش می شد، تابستان (هَمَ) هفت ماهه و زمستان (زَیَنَ) پنج ماهه، که جشن نوروز جشن آغاز تابستان بزرگ و مهرگان جشن آغاز زمستان بزرگ بود و از این رو این دو جشن با هم برابری می کرده اند.

برج رادکان - برج رادک خواجه نصیر توسی
آن چنان که ابوریحان بیرونی در «آثارالباقیه» از زبان «سلمان فارسی» آورده است :
«... ما در عهد زرتشتی بودن می گفتیم، خداوند برای زینت بندگان خود یاقوت را در نوروز و زبرجد را در مهرگان بیرون آورد و فضل این دو روز بر روزهای دیگر مانند فضل یاقوت و زبرجد است بر جواهرهای دیگر ...»
در برهان قاطع «خلف تبریزی» نیز درباره ی مهرگان می خوانیم :
«نام روز شانزدهم از هر ماه و نام ماه هفتم از سال شمسی باشد و آن بودن آفتاب عالم تاب است در برج میزان که ابتدای فصل خزان است و نزد فارسیان بعد از جشن و عید نوروز که روز اول آمدن آفتاب است به برج حمل از این بزرگ تر جشنی نمی باشد و همچنان که نوروز را عامه و خاصه می باشد، مهرگان را نیز عامه و خاصه است و تا شش روز تعظیم این جشن کنند. ابتدا از روز شانزدهم و آن را مهرگان عامه خوانند و انتها روز بیست و یکم و آن را مهرگان خاصه (روز جشن مُغان یعنی آتش پرستاران) خوانند و عجمان گویند که خدایتعالی زمین را در این روز گسترانید و اجساد را در این روز محل و مقر ارواح گردانید ...»
پیدایش مهرگان
پیشینه ی جشن مهرگان به اندازه ی قدمت ايزدش، میترا است و تا آن جا که بن نوشت های موجود نشان می دهند، اين جشن دست کم از دوران فريدون پیشدادی آغاز شده است که شاهنامه ی فردوسی به روشنی به پیدایش اين جشن در دوران پادشاهی فريدون اشاره کرده است :

ابوریحان بیرونی نیز می آورد :
«... در روز مهرگان فرشتگان به یاری کاوه ی آهنگر شتافتند و فریدون به تخت شاهی نشست و ضحاک را در کوه دماوند زندانی کرد و مردمان را از گزند او برهانید ...»
و تاریخ نگار دیگری به نام «ابوسعید عبدالحی بن ضحاک بن محمود گردیزی» که در سال ۴۴۴ هجری کتاب «زین الاخبار» را نگاشته از جشن های ایران باستان بخشی را آورده است و درباره ی مهرگان می گوید :
«این روز مهرگان باشد و نام روز و ماه همراهند و چنین گویند که اندر این روز آفریدون بر بیوراسب که او را ضحاک گویند، پیروز شد و او را اسیر کرد و او را بست و به دماوند برد و در آنجا وی را زندانی کرد. مهرگان بزرگ و برخی از مغان چنین گویند که این پیروزی فریدون بر بیوراسب، رام روز بوده است و زرتشت که مغان او را به پیامبری دارند، ایشان را فرموده است، بزرگ داشتن این روز و روز نوروز را.»
گویا تاریخ نویسان، شاعران و نویسندگان هم پیمان گشته اند تا از پیدایش مهرگان گزارش های یکسانی ارایه دهند.
«اسدی توسی» نیز در «گرشاسب نامه» از چرایی پیدایش مهرگان گزارش می دهد :
و باز هم «بیرونی» در «التفهیم» می نویسد :
«... مهرگان شانزدهمین روز از مهرماه و نامش مهر، اندرین روز، آفریدون ظفر یافت بر بیورسب جادو، آنک معروف است به ضحاک و به کوه دماوند بازداشت و روزها که سپس مهرگان است همه جشنند، بر کردار آنچه از پس نوروز بُوَد ...»
گزارش خلف تبریزی درباره ی پیدایش مهرگان نیز این چنین است :
«... و در این روز ملایکه یاری و ممدکاری کاوه آهنگر کردند و فریدون در این روز بر تخت شاهی نشست و در این روز ضحاک را گرفته به کوه دماوند فرستاد که در بند کنند و مردمان به سبب این مقدمه جشنی عظیم کردند و عید نمودند و بعد از آن حکام را مهر و محبت به رعایا به هم رسید و چون مهرگان به معنی محبت پیوستن است بنابراین بدین نام موسوم گشت ...»
دکتر «محمود روح الامینی» به نقل از آثارالباقیه ی بیرونی می نویسد :
«… و برخی مهرگان را بر نوروز برتری داده اند چنانکه پاییز را بر بهار برتری داده اند و تکیه گاه ایشان اینست که «اسکندر» از «ارسطو» پرسید که کدامیک از این دو فصل بهتر است ؟ ارسطو گفت پادشاها در بهار حشرات و هوام آغاز می کند که نشو یابند، و در پاییز آغاز ذهاب آن هاست، پس پاییز از بهار بهتر است...»
و حتی بیرونی که به سخت کوشی و پرکاری نامدار است گویا بایسته ی خویش می داند که در مهرگان و نوروز بیاساید، آنگونه که «شهروزی» در مورد وی می گوید :
«… دست و چشم و فکر او هیچ گاه از عمل بازنماند، مگر به روز نوروز و مهرگان.»
در نظم و نثر پارسی از روزگاران گذشته، درباره ی جشن مهرگان گفت وگو و اشاره بسیار شده است. پس از ساسانیان، در آن روزگاران پر آشوب که نابسامانی و پریشانی در ایران گسترش پیدا کرده بود، باز هم ایرانیان آیین های گذشته و آدابشان را همچنان نگه می داشتند و هنگامی که فرصتی به دست می آوردند، این آداب و آیین ها به آشکاری و روشنی و فر و شکوه برگزار می شد و هنگامی که سخت گیری تازیان در این باره آغاز می شد، ایرانیان به گونه های پنهان آیین های خود را برگزار می کردند. سرانجام به انگیزه ی اهلیت این آیین ها، شایان نگرش بود و پذیرا شدن یا زیر همان عنوان ها و یا زیر سرپوش ها و عنوان هایی تازه مورد پذیرش و اقتباس تازیان یورشی و دشمنان ایران قرار می گرفت. از آن جمله است جشن مهرگان.
«رودکی» درباره ی مهرگان چنین سروده است:
«ابولفضل بیهقی» نیز شرح جشن مهرگان را در که در روزگار مسعود غزنوی برگزار می شد در کتاب خود آورده است :
«... و روز دوشنبه دو روز مانده از ماه رمضان به جشن مهرگان بنشست و چندان نثارها و هدیه ها و طرف و ستور آورده بودند که از حد و اندازه بگذشت و سوری صاحب دیوان بی اندازه چیزها فرستاده بود، نزدیک درش تا پیش آورد، همچنان نمایندگان بزرگان پیرامون چون خوارزمشاه آلتونتاش و امیر چغانیان و امیر گرگان و کشورهای قصدار، مکران و دیگران بسیار چیز آوردند و روزی با نام بگذشت.
چگونگی برپایی جشن مهرگان در گذشته
با نگاهی با آثار بجا مانده از بزرگان و دانشمندان و مورخانی چون فردوسی، بیرونی، اسدی توسی، کتزیاس، دوریس، استرابون، و همچنین آثار شاعرانی چون رودکی، فرخی، منوچهری دامغانی، ناصرخسرو، سعد سلمان و ... می توان به راحتی شیوه ی برگزاری جشن مهرگان در دوران پیشین را دریافت.
«کتزیاس»(Katesias) یونانی، پزشک ویژه ی اردشیر دوم هخامنشی می نویسد :
«... پادشاهان هخامنشی به هیچ گونه نباید مست شوند، مگر در روز جشن مهرگان که لباس های ارغوانی گرانبهایی می پوشند و همراه با مردم و دسته های نوازندگان و خنیاگران در باده پیمایی همگانی شرکت می جویند ...»
این تنها روز در ایران هخامنشی بوده که مردم می توانستند در حضور پادشاهان به صورت همگانی باده گساری کنند.
تاریخ نگار دیگری به نام «دوریس»(Duris) می نویسد :
«... پادشاهان در این جشن پایکوبی و دست افشانی می کردند ...»
بنا به گفته ی «استرابون»(Strabon) خشتره پاون (ساتراپ) ارمنستان، در جشن مهرگان بیست هزار کره اسب به رسم پیشکشی به دربار شاهنشاه هخامنشی گسیل می داشت.
اردشیر پاپکان (بابکان) و خسرو انوشیروان در این روز تن پوش نو به مردم می بخشیدند.
در این روز موبد موبدان خوانچه ای که در آن لیمو، شکر، نیلوفر، سیب، به، انار، و یک خوشه ی انگور سفید و هفت دانه مورد گذاشته بود، واج گویان (زمزمه کنان) نزد شاه می آورد. هفت مورد و هفت چیز دیگر که در خوانچه می گذاشتند، همان هفت چین بود که جز تشریفات جشن نوروز و مهرگان به حساب می آید.
ابوریحان بیرونی می گوید :
«... گویند مهر، نام خورشید است و در چنین روزی پدیدار گشته، از این رو، نام مهرگان را به او نسبت داده اند. پادشاهان در این روز تاجی به شکل خورشید که در آن دایره ای مانند چرخ چسبیده بود بر سر می گذاشتند و می گویند که در این روز فریدون بر بیوراسپ (ضحاک ماردوش) دست یافت. چون در چنین روزی فرشتگان از آسمان به یاری فریدون پایین آمدند، لذا در جشن مهرگان به یاد آن روز، در سرای پادشاهان، مردی دلیر می گماشتند و بامدادان به آواز بلند ندا می داد، ای فرشتگان به سوی دنیا بشتابید و جهان را از گزند اهریمنان برهانید.»
خلف تبریزی نیز بخشی از مراسم جشن مهرگان را چنین توصیف می کند :
«... و گویند که اردشیر بابکان تاجی که بر آن صورت آفتاب نقش کرده بودند در این روز بر سر نهاد و بعد از او پادشاهان عجم نیز در این روز همچنان تاجی بر سر اولاد خود نهادندی و روغن «بان» که آن درختی است و میوه ی آن را «حسب البان» گویند به جهت یُمن و تبرک بر بدن مالیدندی و اول کسی که در این روز نزدیک پادشاهان عجم آمدی موبد موبدان و دانشمندان بودی و هفت خوان از میوه همچو ترنج و سیب و بی و انار و عناب و انگور سفید و کُنار با خود آوردندی، چه عقیده ی فارسیان آن است که در این روز از هر هفت میوه ی مذکور بخورند و روغن بان بر بدن بمالند و گلاب بیاشامند و بر خود و دوستان خود بپاشند ...»
«کومون»(Cumont) خاورشناس و دانشمند بلژیکی در کتاب گرانبهای خود به نام «آیین میترا» چنین می گوید :
«.. بدون تردید، جشن مهرگان که در کشورهای روم باستان، روز پیدایش خورشید نامیده می شد و آن را «سل ناتالیس این وکتی»(Sol Natalis Invecti) یعنی «روز زایش خورشید شکست ناپذیر» می گفتند که به بیست و پنجم ماه دسامبر کشیده شد و شماری زیاد از عیسویان پیش از عیسی مسیح به آیین مهرپرستی گرویدند و پس از گسترش دین مسیح در اروپا، روز زایش مسیح قرار داده شد. چون عیسویان نمی خواستند این روز را جشن بگیرند به نام زاده شدن عیسی جشن گرفتند.»
در واقع باید گفت که کریسمس عیسویان بر پایه ی مهر روز ایرانیان باستان است.
دکتر «ذبیح الله صفا» در مجله ی مهر، شماره ی ده، سال نخست چنین می نویسد :
«در روزهای مهرگان و نوروز، پارسیان، مُشک و عنبر و عود هندی به یکدیگر می دادند و توده های مردم هر کدام به فراخور حال و توانایی و کار خود برای پادشاه پیشکش می آوردند و رسم و آیین و آداب جشن مهرگان همانند بزرگواری روز نخست نوروز بوده است.»
به روایتی نیز تاجگذاری اردشیر پاپکان، مقارن با جشن مهرگان بود.
ابومسلم خراسانی، برمکیان و دولت مردان آن زمان عباسیان، در گرفتن جشن مهرگان پافشاری داشتند.
در کتاب «تلمود»، از کتاب های مقدس یهود هم از جشن مهرگان سخن رفته است و این نشان می دهد که این جشن در بسیاری از مناطق دنیای باستان برگزار می شده است.
واژگان «مهرجان»(مهرجانات) و «نیروز» که معرب شده ی مهرگان و نوروز است و اکنون نیز در بسیاری از کشورهای عرب زبان حاشیه ی خلیج فارس و برخی از کشورهای شمال آفریقا به مفهوم جشنواره (فستیوال)، کاربرد دارد و وارد زبان و قلمرو فرهنگی کشورهای مسلمان و عرب زبان گردیده است نیز، نشانه ی دیگری است بر فر و شکوه این دو جشن باستانی.

چگونگی برگزاری کنونی جشن مهرگان
امروزه هم میهنانمان چند روز مانده به پاییز با خانه تکانی به پیشباز پاییز و مهرگان می روند، در روز مهر از ماه مهر جلوی در خانه ها را آب پاشی و جارو کرده و پس از آن با رفتن به نیایشگاه ها و گردهم آمدن با تهیه ی خوراک های سنتی از یکدیگر پذیرایی می کنند و با سخنرانی ، خواندن سرود و شعر و دکلمه جشن مهرگان را با شادی برپا می کنند.
در برخی روستاهای کشور، جشن مهرگان همراه با اجرای موسیقی سنتی همراه است بدین گونه که در روز پنجم پس از مهرگان، گروهی از اهالی روستا که بیشتر آنان را جوانان تشکیل می دهند در تالار مرکزی یا نیایشگاه مرکزی روستا یا سرچشمه و قنات، گرد هم می آیند و «گروه ساز» را تشکیل می دهند، هنرمندان روستایی نیز با سُرنا و دف گروه را همراهی می کنند، آن ها با هم حرکت کرده و از یک سوی ِروستا و از نخستین خانه مراسم بازدید از اهالی روستا را آغاز می کنند و با شادی وارد خانه ها می شوند؛ کدبانوی هر خانه مانند همه ی جشن های ایرانی نخست آینه وگلاب می آورد و اندکی گلاب در دست افراد ریخته و آینه را در برابر چهره ی آن ها نگه می دارد و سپس «لــُرَک» را که فراهم نموده میان همه ی گروه پخش می کند، این آجیل مخصوص، مخلوطی است از تخم کدو، آفتابگردان، و نخودچی کشمش که همراه با شربت و چای پذیرایی می شود.
آنگاه یکی از افراد گروه ِساز که صدایی رسا دارد نام های کسانی را که پیش از این در این خانه سکونت داشته و درگذشته اند باز می گوید و برای همه ی آن ها آمرزش و شادی روان آرزو می کند.
پس از آن بشقابی از لرک از این خانه دریافت می کنند و در دستمال بزرگی که بر کمر بسته اند می ریزند و از خانه بیرون می آیند و به خانه پسین می روند. چنان که در خانه ای بسته باشد برای لحظه ای بیرون خانه می ایستند و با بیان نام های درگذشتگان آن خانه، بر روان و فروهر آن ها درود می فرستند.
برخی از خانواده ها نیز پول و میوه برای استفاده در جشن مهرگان به گروه می دهند و برخی دیگر نیز نوعی نان مخصوص به نام «لورگ» درست می کنند و گوشت های بریان شده که به قطعات کوچکی تقسیم شده است همراه با سبزی داخل آن قرار داده به گروه می دهند. پس از پایان مراسم در نیایشگاه، موبد یا کدخدا، آجیل، میوه و نان و گوشت و سبزی گردآوری شده را در میان شرکت کنندگان پخش می کند.
مردم تا آنجا که امکان دارد با لباس های ارغوانی یا سرخ گرد هم آمده و به پایکوبی و شادی می پردازند و هر یک چند نبشته ی شادباش (کارت تبریک) برای هدیه به همراه دارند.

سفره ی مهرگان
خوان یا سفره ی مهرگانی نیز همچون سفره ی هفت سین نوروز و دیگر سفره های جشن های ایرانی، هفت چینی از میوه ها و خوراکی هاست همراه با شاخه هایی از درختان «سرو»، «مورد» و «گز» و شربتی از عصاره ی «هوم»(هَئومَه) که با شیر رقیق شده و نان مخصوص «لورگ» که روی پارچه ای ارغوانی گرد ِیک آتش دان چیده می شوند.
هفت میوه همچون سیب، انار، ترنج، سنجد، بی (به)، انگور سفید، انجیر، کُـنار، زالزالک، ازگیل، خرمالو و ...
آجیل ویژه ای از هفت خشکبار از جمله مغز گردو، پسته، مغز فندق، بادام، تخمه، توت خشک، انجیر خشک، نخودچی و ...
آش هفت غله از گندم، جو، برنج، نخود، عدس، ماش و ارزن.
کاسه ای پر از آب و گلاب و سکه و برگ آویشن همراه با گل های بنفشه و نازبو (ریحان)، آیینه، سرمه دان، شیرینی و بوی های خوش همچون اسفند و عود و کُندر.

موسیقی مهرگان
خلف تبریزی در «برهان قاطع» برای یکی از مقام ها و لحن های موسیقی سنتی ایران نام «موسیقی مهرگانی» را آورده است، که گمان می رود در دوران گذشته در جشن مهرگان موسیقی ویژه ای نواخته می شده که اکنون از آن آگاهی نداریم.
همچنین در میان دوازده مقام نامبرده شده در کتاب «موسیقی کبیر» ابونصر فارابی، مقام یازدهم با نام مهرگان ثبت شده است و نیز نظامی گنجوی در منظومه ی «خسرو و شیرین» نام بیست و یکمین لحن از سی لحن نامبردار شده را «مهرگانی» نوشته است.
مهرگان در ادبیات
در ادبیات به ویژه چامه های (شعرهای) پارسی، از مهرگان بسیار سخن به میان آمده است که در این جا تنها نمونه ی کوتاهی از آن ها را می آوریم :
مسعود سعد سلمان :
برگرفته از :www.ariaboom.com
من اسم وبلاگم و از روی این متن زیبای آقای عباس جعفری گرفتم و آرزو می کنم که هرچه زود تر خبر سلامتی این طبیعت گرد خوش قلم رو بشنویم.
بوی کوچ، بوی سفر، بوی راه!
درست به کردار علف میماند. چیزی مثل ذات رویش. مثل یک وسوسه ناپیدا در سودای جانی که خسته میشود به گرمسیر تنبلیها و نشستنها. و بی تاب میشود با یک کلمه رفتن. کوتاه است و بس کافی برای هر که پنبه جانش به روغن چراغی آغشته باشد. خود کبریت است برای انبار جانی که تو باشی.
شوق در قلمه پاها بالا میدود و خون سرازیر میشود در کف پاها تا آن گونه توان یابد که باید و بایست. چیزی مثل یک انگشت اشاره در جانت دوردستها را نشانت میدهد و سر بالاییهای سخت راه از پنیر نرمتر است و سر به زیرتر.
از پشت درههای دور اندیکا بیبی سالخورده بر سر دیواره خانهای توسری خورده و خرد، دستها سایبان کرده و دور دستهای شمال را مینگرد. چشمان خسته و دیر زیستش اکنون جان یافته و چونان عقابی سالخورده کوهها را میکاود. او که به گاه رشتن و بافتن چشمش به رنگها راه نمیبرد چه مشتاق اکنون برف را بر سرههای دوردست زردکوه میبیند.
پس کمر راست میکند و با صدایی که ازسالخوردگیهای دیر زیستانهاش بعید است فریاد میکند که: "آی کارد به جگر رسیدهها! بار کنید که وقت کوچه! هر سال که از کوچ برمیگردم یقین دارم که سال بعد باز هم با سیاستهایی که دولت در زمینه عشایر به کار میگیرد، از میزان مردمان کوچگر این سرزمین بخش زیادی کاسته و به میزان یکجانشینان این سرزمین افزوده خواهد شد.
یکجانشینانی که به دلیل همان سیاستهای ناآگاهانه و گاه عامدانه مردمان مولد را به مصرفکنندگانی تبدیل خواهد کرد که در حاشیه شهرهای بزرگ به حاشیهنشینی خواهند پرداخت وتا چند سالی دیگر جز در رویاهای پیران کوچگر نیز دیگر شاید نشانی از کوچ نیابیم.
زیباست واِژههایی که خود ایشان به کار میگیرند در گروهبندیها و تقسیماتشان: بادی و خاکی !یکجانشینان را خاکی و وابستگان به خاک مینامند آنان که دل به کشت و زرعی خرد در حاشیه روستاهای توسری خورده بستهاند و با فروش جالیز و پالیزشان روزگار میگذرانند و بادیها همان آناناند که دل به خاک نبسته و این گونه بر باد میروند. دیگر اینان که در راهها میروند دیگر دل به ایلراهها نمیسپارند بلکه خط سیاه آسفالت را چون شریانی که آنها را به شهرها میکشاند پی میگیرند.
در این مسیر جز در مقطعی کوتاه در حوالی دهدز همه ایلات بختیاری از راهی و پلی گذر میکردند که تشکیلات دولتی و با همیاری وزارت نیرو و سد کارون سه برایشان فراهم کرده بودند. گو اینکه به پاداش سدی که ساختهاند تا از آن برق بفروشند بخش قابل ملاحظهای از مراتع ایل با همه شیرهای سنگیاش تنها یادگار سرزمین شیرمردان و علیمردان خان نیز به زیر آب کشیده شد. پس بختیاری این بار نه تنها که بر باد بلکه بر آب نیز رفت!
عکسها در اواخر فروردین ماه گرفته شده و نشان از کوچ زودرسی دارد به رغم باران فراوان در گرمسیر حتی. و علی رغم دستور اکید سازمان عشایری و جنگلها و مراتع که اعلام کرده بودند تا پایان اردیبهشت ماه سال جاری هیچ ایلاتی حق ورود به مناطق ییلاقی را ندارد و گرنه از بابت هر راس گوسفند و بز دستگیر شده در ییلاق از هشت تا سی هزار تومان جریمه میشوند، چون که سودای کوچ در سر داشتند و هنوز دل بر باد بهار بسته بودند بیاندیشهای به بخشنامه دولتمردان به راه زدند و حال که ما عکسهایشان را تماشا میکنیم در ییلاقهای سبز زردکوه مزه تازه ترین پونههای کوهی را مزمزه میکنند، شیر میش مینوشند و به وربرهها و بزغالهها دل خوش میدارند و... همین!
نویسنده :عباس جعفری

بوستان آب و آتش با مساحتي در حدود 24000 مترمربع در شمال مجموعه تفريجي اراضي عباس آباد واقع شده است. در ضلع شرقي ساختمان بنادر و کشتيراني جمهوري اسلامي قرار دارد و اين بوستان از ضلع شمالي به حياط يا ميدان کاروانسرا و از ضلع جنوب به دامنه رو به بزرگراه همت محدود ميشود.
اين بوستان داراي چهار برج آتش است، که هجمه هايي ازآتش را تا ارتفاع 8-6 متر شعله ور مي سازد و آب جاري که از آن به بيرون مي آيد را تا ارتفاع 10 متر، که با موزيکال همراه است به هوا پرتاب مي کند.
آتش هايي که از اين برج ها بيرون مي آيد با هيجان بسياري همراه است و اين مراسم هر شب بعد از غروب خورشید اجرا مي شود.
اين بوستان در نوع خود بي نظير است و داراي چادري 700 متري با روي گردان 370 نفري است که بخش آمفي تئاتر اين بوستان را تشکيل مي دهد. تنديس حضرت ابراهيم، برج هاي آتش، آبنماي موزيکال، آمفي تئاتر، از شاخصه هاي اين بوستان است.
پرده داستان حضرت ابراهيم دورتادور اين بوستان قراردارد و نقال در جايگاه که مقابل آمفي تئاتر قرار دارد مي ايستد و به پرده خواني مشغول مي شود.
يکي از مزيت هاي اين بوستان بازي بچه ها با آب است و مرکزي نيز براي استراحت افراد سالمند محسوب مي شود.
در اين بوستان لکههاي موضوعي اعم از پاتوق کشتي، پاتوق لنگرگاه، پاتوق فانوس دريايي و 20 چادر خيمه اي است که 4 چادر آن شبيه به سياه چادر عشاير است.
پل 3هزارو 600 متري در مرکز بوستان قرار دارد و مسير دوچرخه و کالسکه است که بوستان آب و آتش و پارک طالقاني را به هم وصل مي کند و هيچ مسير تکراري ندارد.
اين پل بصورت دوطبقه است که در يک طبقه آن بايد پياده روي کرد و طبقه ديگر آن محل دوچرخه سواري و کالسکه است و حتي مي شود در آن اسب سواري کرد.
15 هزار مسير پياده رو ، 42 هزار مسير درشکه و و دوچرخه ، چادرهاي تفريحي و نمايشگاهي از خصوصيات اين بوستان زیباست.
|
روز های سه شنبه مبارک نیست و اينجا همان کشور 72 ملت يا هندوستان است. در هند کافي است به اطراف خود خوب نگاه کني و البته به اتفاقاتي که هر روز براي دانشجويان خارجي يا توريست ها به خاطر آشنا نبودن با اين باورها مي افتد توجه داشته باشي. آن وقت خواهي ديد که زندگي لحظه به لحظه با خرافات تا چه حد سخت و دشوار است. اولين چيزي که در هند توجه آدم را جلب مي کند ليموترش ها و فلفل هاي سبز و قرمزي است که با يک نخ به هم متصل شده اند و براي دورکردن ارواح بد و نيروهاي منفي از خانه يا محل کسب بر سردر ورودي آويزان اند. غير از اين آويزان بودن کفش يا دمپايي بر پشت ماشين، ريکشا (دوچرخه هاي اتاقدار مسافرکش)، اتو ريکشا (موتورهاي اتاق دار مسافرکش) و حتي وسايل نقليه عمومي مثل اتوبوس ها و تاکسي ها هم ممکن است کنجکاوي تان را برانگيزد. اين کفش برگرفته از يک اسطوره مذهبي هندو است براي سلامت بودن در راه و سفر. اين کفش نمادي است از کفش هاي «رام» که تناسخ ويشنو- آفريننده زمين- است. شايد اگر کسي براي اولين بار به هند برود و از قضا در محيطي بزرگ شده باشد که با غذاهاي گياهي آشنايي نداشته باشد محيط و حتي فهرست غذاهاي هندي برايش عجيب باشد. زيرا گوشت گاو و گوسفند چيزي است که شما هرگز اثري از آن نخواهيد ديد و فقط در بعضي از رستوران هاي بزرگ که محل تردد دائمي توريست ها هستند ممکن است چنين اشتباهي بشود و تازه آن هم بازارش زياد داغ نيست. انگار اصلاً خودت هم در هند ترجيح مي دهي که گوشت گاو و گوسفند نخوري زيرا در اين سرزمين گاو موجودي مقدس است که فوايد زيادي براي انسان دارد و غير از آن روي زمين هاي کشاورزي کار مي کند، شير و لبنيات مي دهد و در کشوري که پايه هاي اصلي آن روي کشاورزي است کشتن گاو گناهي بزرگ محسوب مي شود. حالا خرافات يا غيرخرافات حتي در رستوران هاي زنجيره يي هم چيزي به نام همبرگر وجود ندارد و بايد به همان مرغ راضي بود. البته بايد اضافه کرد غير از اين در بعضي از شهرهاي مذهبي مثل بنارس و ريشي کش اصلاً چيزي به نام قصابي هم وجود ندارد و حتي فرآورده يي مثل تخم مرغ هم پيدا نمي شود، زيرا اهالي شهر همگي گياه خوار و بسيار مذهبي هستند و گوشت خواري را کاري شوم و نامبارک مي دانند. کشتن هر موجود زنده يي در هند گناه بزرگي محسوب مي شود و کسي که حيواني را مي کشد سرنوشت شومي را براي خودش رقم زده است، حتي اگر آن حيوان گربه باشد.به اعتقاد هندي ها ديدن گربه سياه در سفر يا راه به معناي بدشانسي است. شايد براي همين است که در خيابان هاي هند به جاي گربه فقط سگ مي بيني و هيچ اثري از گربه نيست. اما اگر حتي همين حيوان هم کشته شود بايد تکه يي طلا به عنوان کفاره به يک مکان مذهبي مثل معابد اهدا کرد. در هر حال مي توان گفت حيوانات يکي از پايه هاي اصلي در باورهاي خرافي هندوستان هستند. براي نمونه قارقار کلاغ يعني خوش شانسي و نويد آمدن مهمان به خانه؛ ديدن فيل هنگام سفر يا در طول سفر به معني سفري امن و خوب است، زيرا فيل نمادي از خداي گنيش (از بين برنده مشکلات و پيام آور خوش شانسي) است؛ ديدن طاووس نيز خوب است اما شنيدن صداي او به خصوص در دل شب نشان از خبر بد دارد؛ همانند شنيدن صداي زوزه سگ يا گرگ در شب هاي زمستاني؛ و اگر زماني روي سرتان مارمولکي بيفتد به اين معني است که تمام عمر در ترس از مرگ خواهيد بود. در هند بعضي از اعمال و رفتارها هم جزء خرافات محسوب مي شوند. براي مثال رسم است هر زوج جواني قبل از ازدواج حتماً با يک ستاره شناس درباره هماهنگ بودن طالع هايشان مشاوره کنند و بعد از ازدواج هم عروس براي اولين بار بايد با پاي راست وارد خانه شود؛ هنگام بارداري هم نبايد تنها سفر کند يا وارد خانه يي متروک شود چون ارواح خبيث ممکن است فرزندش را تسخير کنند. اگر سکسکه کني يعني کسي به فکرت است؛ اگر چشمت بخارد يعني کسي به تو حسادت مي کند. همچنين بايد يادتان باشد که در هندوستان کسي در شب ناخن هايش را کوتاه نمي کند چون بسيار نامبارک و بد است؛ تکان ناگهاني چشم نشانه پيام بدي در راه است؛ و در زمان خورشيدگرفتگي کسي نبايد چيزي بخورد و بعد از آن بايد غذاهايي را به رودخانه بيندازد. اما خرافات هند تنها به اين موارد ختم نمي شود و از آنجا که اين کشور بسيار پهناور و بزرگ است خرافات آن هم در هر منطقه با مناطق ديگر فرق مي کند. بنابراين اگر قصد سفر به هند را داريد بهتر است از عجايب اين کشور لذت ببريد و بدانيد اگر اين چيزها را از آن بگيرند هند ديگر هند نيست. |
عارفی گفته است که ادب مسافر آن است که قدمش از همّتش درنگذرد،
یعنی بینیّتی صحیح قدمی نگذارد و هر کجا دلش وقوف کرد، منزلش آنجا باشد
یعنی جمعیّت دل و سکون خاطرش هر کجا دست داد منزل کند که
هیچ مقصدی صحیحتر از جمعیت دل و سکون خاطر نیست.
بيشتر منابع تاريخي، مردمان امروزه ايران را بازماندگان آريايياني ميدانند كه از سرزمينهاي دوردستِ شمالي به سوي جنوب و سرزمين فعلي ايران كوچ كردهاند و مردمان بومي و تمدنهاي اين سرزمين را از بين برده و خود جايگزين آنان شدهاند.تاريخ اين مهاجرتها با اختلافهاي زياد در دامنه وسيعي از حدود 3000 سال تا 5000 سال پيش؛ و خاستگاه اوليه اين مهاجرتها نيز با اختلافهايي زيادتر، در گستره وسيعي از غرب و شمال و مركز اروپا تا شرق آسيا، حوزه درياي بالتيك، شبهجزيره اسكانديناوي، دشتهاي شمال آسياي ميانه و قفقاز، سيبري و حتي قطب شمال ذكر شده است. دامنه وسيع اين اختلافها، خود نشاندهنده سستي نظريهها و كمبود دلايل و برهانهاي اقامه شده براي آن است. اغلب متون تاريخي معاصر، اين خاستگاهها و اين مهاجرت بزرگ را تنها با چند جمله و عبارت كوتاه و مبهم و غير دقيق به پايان رسانده و اين مبادي مهاجرت را دقيقاً معرفي نكرده و آنرا بطور كامل و كافي مورد بحث و تحليل قرار ندادهاند. در اين متون اغلب به رسم نقشهاي با چند فلش بـزرگ اكتفا شده است كه از اقصي نقاط سيبـري و از چپ و راست درياي مازندران به ميانه ايران زمين كشيده شده است. از آنجا كه ميدانيم مهاجرتهاي انساني و جابجايي تمدنها در طول تاريخ همواره به دليل دستيابي به «شرايط بهتر براي زندگي» بوده است، در دوران باستان اين «شرايط بهتر» بويژه عبارت از آب فراوانتر و خاك حاصلخيزتر بوده است. اگر چنانچه بتوانيم دلايلي براي اين گمان فراهم سازيم كه در روزگار باستان ويژگيهاي آبوهوايي و چشمانداز طبيعي در فلات ايران مناسبتر از روزگار فعلي بوده است؛ و از سوي ديگر مشخص شود كه خصوصيات آبوهوايي در سرزمينهاي شمالي ايران نامناسبتر از امروز و حتي روزگار باستان بوده است؛ ميتوانيم مهاجـرت بـزرگ آريـاييـان به ايـران امروزي را با ترديد مواجه كنيم و حتي احتمال مهاجرتهايي از ايران به نقاط ديگر جهان را مطرح سازيم.
از آنجا كه رشد و ازدياد جمعيت همواره در زيستبومهاي مناسب و سازگار با انسان رخ داده است، بعيد به نظر ميرسد كه جوامع كهن، سرزمينِ با اقليم مناسب و معتدل ايران را ناديده گرفته و در سرزمينهاي هميشه سرد و يخبندان سيبري، روزگار بسر برده و پس از آن متوجه ايران شده باشند. و همچنين ميدانيم كه در تحقيقات ميداني نيز سكونتگاههايي نيز در آن مناطق پيدا نشده است. ما در اين گفتار به اين فرضيه خواهيم پرداخت كه ايرانيان يا آرياييان «به ايـران» كوچ نكردند، بلكه اين آرياييان از جمله همان مردمان بومي ساكن در ايران هستند كه «در ايـران» و «از ايـران» كوچ كردند و پراكنش يافتند.
ادمه مطالب را بخوانید...............
سفر در اسطوره
اگر به قبل از تاريخ، و در واقع به زماني كه اسطوره ها سخن مي گويند رجوع كنيم، متوجه مي شويم بن مايه سفرها در تمام تمدن ها و فرهنگ ها، ماورايي و غيراين جهاني بوده و اين تنها خدايان و پهلوانان بودند كه راه بسيار دشوار سفر را مي پيموده اند تا به مطلوب برسند. به طور مثال در بابل «ايشتار» (الهه عشق و باروري و زيبايي) به دوزخ سفر مي كند تا معشوق خود «تموز» را بيابد. در هند «سويتري» به دنبال شوهر خود «ساتياونت» به جهان مردگان سفر مي كند. در زلاندنو «هوتو» به دنبال همسر خود «پاره» به قلمرو شب سفر مي كند. در مصر «ايزيس» به دنبال «ازيريس» به سرزمين مردگان مي رود. در يونان «اورفه» به هادس (جهنم) سفر مي كند تا همسرش «اوريپيد» را بيابد. در رم «انه» براي ديدار با پدر مرده اش به سرزمين مردگان سفر مي كند.
در بررسي اسطوره هاي بالا، متوجه چند نكته مي شويم: 1- از آنجا كه مقصد همه سفرها، دنياي مردگان و جهان زيرين است، مي توان نتيجه گرفت سفر با مرگ كه ناشناخته ترين موضوعات و اساسي ترين آنها در ذهن بشر است، ارتباط تنگاتنگ دارد. پس مفهوم سفر را مي توان ترك مكان فعلي براي شناخت ناشناخته بزرگ قلمداد كرد. 2- مسافر به دنبال معشوق و همسر خود به دنياي ديگر سفر مي كند. احتمالاً او آرامش و امنيت خاطر خود را از دست داده و قصد دارد دوباره آن را به دست بياورد. 3- مقصد، جهان تاريك و قلمرو شب است و از اين جهت كاملاً ناشناخته و غريب است، پس مسافر از توانايي خارق العاده يي برخوردار است كه مي تواند رنج و سختي را به جان بخرد و سفر كند. 4- در اين سفرها، اميد به بازگشت از دنياي مردگان و همين طور اميد به زنده بازگرداندن معشوق ديده مي شود. به طور خلاصه از اسطوره هاي بالانتيجه مي گيريم سفر به منظور شناخت ناشناخته، طلب آرامش، اثبات توانايي و اميد به زندگي صورت مي گيرد.
سفر در افسانه
در زبان افسانه ها نيز متوجه مي شويم كه «هومر» شاعر بزرگ يونان در حماسه «اديسه»، قهرمان داستانش، «اوليس» را به دنياي ارواح برده و خاطرات سفر زندگان به دنياي ديگر را بازگو كرده است. «افلاطون» در كتاب جمهور خود افسانه سفرگونه «ار» را در دنياي پس از مرگ و بازگشت او را به جهان زندگان شرح داده است. «ويرژيل» شاعر بزرگ روم، در اثر معروفش، حماسه «انئيد» قهرمان داستانش، «ائنا»، را در سفري به دوزخ فرستاد تا ارواح گذشتگان را ببيند. «كمدي الهي دانته» هم چيزي نيست جز سفر به دوزخ و برزخ و بهشت. نتيجه يي كه از اين افسانه ها مي گيريم، شباهت بسياري به همان نتايج قبلي دارد.
موزه حضرت مولانا:
جای درگاه مولانا که امروزه به عنوان موزه مورد استفاده قرار می گیرد. هنگامی که باغچه گل سلطان سلجوقی بود این باغچه از طرف سلطان علاءالدین کیقباد به سلطان العلماء بهاءالدین ولد پدر مولانا هدیه گردیده است. زمانی که سلطان العلماء در 12 ژانویه 1231 میلادی از دنیا می بندد در همین مکان به خاک سپرده می شود. و این دفن اولین دفنی است که در باغچه گل انجام گرفته است. بعد از وفات سلطان العلماء دوستان وی به مولانا مراجعه کرده از وی خواستند اجازه دهد تا روی قبر پدرش آرمگاهی بسازند. مولانا می گوید: «مگر بهتر از گنبد آسمانی گنبدی هم هست؟» و این خواسته را رد می کند. اما وقتی که خود مولانا در 17 دسامبر 1273 میلادی وفات می کند پسرش سلطان ولد خواسته کسانی که می خواستند روی قبر مولانا آرامگاه بسازند را قبول می کند «گنبد خضرا» (گنبد سبز) بر روی چهار پای فیل (ستون ضخیم) به قیمت یکصد و سی هزار درهم سلجوقی توسط بدرالدین (معمار تبریزی) ساخته شده است. درگاه مولوی و آرامگاه در سال 1926 تحت نام «موزه عصر عتیق قونیه» به عنوان موزه شروع به فعالیت نموده است. در سال 1954 تنظیم تشهیر موزه بار دیگر مطرح گردیده و نام موزه به عنوان «موزه مولانا» تغییر کرده است. قبلا مساحت موزه همراه با باغچه آن 6500 متر مربع بوده ولی با تملک جدید همراه با باغچه گل مجموعاً به هجده هزار متر مربع رسیده است. از «در درویشان» وارد صحن موزه می شوند. در طول شمال و غرب صحن حجره های درویش جای گرفته. سمت جنوبی بعد از مطبخ و آرامگاه خرم پاشا با در خاموشان که به قبرستان سه گانه باز می شود به اتمام می رسد. در شرق صحن در کنار آرامگاه های سنان پاشا، فاطمه خاتون و حسن پاشا، بخش های سماع خانه و مسجد همراه ساختمان اصلی که درون آن آرامگاه مولانا و افراد خانواده ی او جای می گیرد. به امیر یا وزیر سلطان سلیم در سال 1512 در داخل صحن همراه با حوض شب عروس حوض و فواره آب سرپوشیده ساخته شده و در سمت شمال صحن چشمه ای با نام سلسبیل طراوت خاصی به کل مجموعه بخشیده است.
نمایش های سماع:
ادامه مطالب را بخوانید و به سماع در آئید..........
عکس هایی از این رویداد را که در ادامه خواهید دید، از سایت راسخون گرفته شده و خبر آن را از صدا و سیما توسط آقای اینانلو شنیدم که گویا جرقه این طرح از ذهن ایشان زده شده است.
به منظور معرفی فرش کرمانی، گليم شيريکی پيچ سيرجان و صنايع دستی ديگر استان کرمان، طرح دستهای زمينی و نقشهای آسمانی در کوير لوت کرمان، اجرا شد. در اين طرح که با هدف معرفی بيشتر جاذبههای گردشگری و صنايع دستی کرمان به جهانيان اجرا و تعداد زيادی قالی کرمانی در کلوتهای شهداد کرمان پهن می شود و صنايع دستی ديگر در کنار آن نمايش داده و معرفی شدند.اجرای اين برنامه نمادين به مناسبت تلفيق حوزه گردشگری و صنايع دستی و ميراث فرهنگی برگزار شد.









یکی از جشن های بسیار با اهمیت ایرانیان که با آغاز فصل بهار در میان تمام ایرانی نژادان کشورهای مختلف جهان مورد توجه خاص قرار می گیرد، جشن نوروز است.در تاجیکستان و بعضی از دیگر نقاط آسیای مرکزی آن را «عید سر سال» یا «عید سال نو» نیز می نامند. در حدود سال ۱۹۲۷ میلادی در دوره ی شوروی جشن نوروز در شهر خجند از لحاظ اولویت به عنوان نخستین عید اعلام شد. اما این مساله با انتقاد بعضی روحانیان و بعضی رهبران کمونیست این ناحیه مواجه شد از ترس این که مبادا آنان را ضد و ملحد بخوانند، به همین دلیل تا سال های دهه ۷۰ تنها مردم به طور خصوصی و شخصی در خانه ها و روستاهای خود این عید را جشن می گرفتند.تاجیکان، مشابه دیگر ایرانی نژادان مراسم و آداب خاصی در هنگام جشن نوروز انجام می دهند. روز نوروز در تاجیکستان به حساب سال شمار دهقانی تاجیکی اول ماه حمل و به حساب میلادی ۲۱ یا ۲۲ مارس شروع می شود. برخی از مراسم نوروز در نواحی مختلف تاجیکستان که با سنت های کهن تاجیکی عجین شده در پی می آید.

در گذشته پیش از نوروز مراسم متعددی داشتند که با نزدیک شدن بهار و کارهای دهقانی بجای می آورند. یکی از این مراسم «حوت» نام داشت. حوت، از نظر دهقانان آخرین ماه سال بود. تاجیکان از قدیم در این ماه برای کشت و کار بهاری آمادگی می دیدند و در این خصوص سرود، نقل و روایت اشعار و ضرب المثل های گوناگونی ایجاد کرده اند. در وادی خنگاب و بعضی محل های قراتگین از قبل برای انجام مراسم حوت خود را آماده می کردند. در این مراسم مردم پس از حاضر کردن مصالح بزم، سه شب اول ماه حوت را در میهمانی ها گرد آمده، آتش افروخته در اطراف آن می نشستند. موسیقی می شنیدند و به حرکات موزون و بازی مشغول می شدند و طنزپردازان و شیرین کاران نمایش های ملی و مردمی را نمایش می دادند.حوت را از جهت این که در این ماه آب و هوا به سرعت تغییر می کند به سه دوره تقسیم کرده اند که از آن ۱۷ شبانه روز حوت، هفت شبانه روز عجوز، و سه شبانه روز آن عکس و نحس نامیده می شد. بعد از سه روز، نحس سال پایان یافته و سال نو یا نوروز از راه می رسید.در تصور مردم آسیای مرکزی عجوز، مخلوق وهم انگیزی بود. در این روزها کسی به سفر نمی رفت، جشن و به ویژه عروسی گرفته نمی شد. زن ها ناخن نمی گرفتند و سر نمی شستند.



یکی دیگر از مراسم مهم وابسته به نوروز و کارهای دهقانی «گل گردانی» نام دارد. مردم تاجیک از زمان های قدیم به مناسبت بیداری طبیعت و آغاز شکوفه دهی گل ها و درختان به گل گردانی می پرداختند. در گذشته وظیفه ی گل گردانی بر عهده ی بزرگسالان بود. اما این مراسم اکنون در اکثر محل ها توسط بچه ها و جوانان انجام می شود. گل گردان ها از دره و تپه و دامنه ی کوه ها، گل چیده و اهل دهستان خود را از پایان یافتن زمستان و فرا رسیدن عروس سال و آغاز کشت و کار بهاری و آمدن نوروز مژده می دهند. صاحبان خانه به گروه گل گردان ها (که از پنج تا ۱۰ نفر هستند) انعام می دهند و گل ها را به چشم و ابروان خود مالیده از صحت و سلامت و به بهار نو رسیدن خود اظهار شادی می کنند.
بلبل خوانی در شهر بخارا با «گل گردانی» دارای ماهیت یکسانی است و در بعضی موارد تفاوت هایی نیز دارد. گل گردان ها در محل های دیگر گل ها را دسته دسته کرده و یا در نوک چوبی بسته در کنار در خانه های اهل دیه یا شهر در خاک فرو می کردند و سرود می خواندند. در بخارا صاحبان خانه، گل گردان ها را به خانه نیز دعوت می کردند. بعد از این بچه ها شروع به سرودن می کردند.جغرافیای مراسم گل گردانی خیلی وسیع است. در دهکده ها و شهر های ایران نیز ۱۵ تا ۲۰ روز پیش از نوروز گردش کرده و از آمدن بهار به مردم مژده می رسانند و انعام می گیرند. در بعضی دهات مازندران مردم در آغاز جشن در تکاپوی خانه تکانی و ترتیب دادن کوچه های شهر و دیه مشغول می گردند و دسته ها و گروه های مختلف جوانان گردش کرده مانند گل گردان های تاجیکی ترانه و سرود و شعر می خوانند. صاحبان خانه نیز به آن ها انعام می دهند. این گونه ترانه های ایرانی شباهت هایی به ترانه های تاجیکی دارد. در دماوند ایران نیز گل گردان ها مانند گل گردان های تاجیک خانه به خانه گردش کرده و ترانه می خوانند.

یکی دیگر از مراسمی که در گذشته پیش از کاشت و کار دهقانان و چند روز قبل از نوروز با آرزوی پر برکت شدن محصولات برگزار می شد، مراسم «جفت براران» است. جفت براران در اکثر محل ها در اواخر ماه حوت تشکیل می شد. وقت کاشت و کار را دهقانان کهنسال و با تجربه معین می کردند. این اشخاص را در وادی خنگاب «شوگونی» می نامیدند.هر دهقان هنگام دشواری و گرفتاری از «شگونی» مدد و مشورت می گرفت. مردم روستاهای وادی های حصار، کولاب و غرم مراسم جفت براری را تقریبا به یک شکل انجام می دادند. در این مراسم همه ی اهل خانواده شرکت می کردند.دهقانان نیز پلو، نان فطیر و یا غذای مربوط به مراسم را تهیه کرده و ۱۵ تا ۲۰ نفر از کهنسالان را دعوت می کردند و بعد از غذا نیز این عبارات را می گفتند : «مزید نعمت، زیاده دولت، برار کار، صحت و سلامتی خرد و کلان، رسد به بابای دهقان، خوش آمدید میهمانان»



تاجیکان و دیگر ایرانی نژادان پیش از نوروز در ظرف های مخصوصی سبزه می رویاندند و از شیره ی آن ها «سومنک» تهیه می کردند که این از زمان های قدیم مرسوم بوده است.سومنک از غذاهای نوروزی است و در خانه ی دهقان ها در طول روزهای نوروز وجود دارد. آن را به صورت گروهی و دسته جمعی تهیه می کنند و معمولاْ در آخر ماه حوت در آغاز جشن نوروز پیرزنان تصمیم به انجام این کار می گیرند.گندم را پاک کرده و چندین بار می شویند و سه روز آن را نم دار نگه می دارند، سپس وقتی گندم نیش زد روی تخته ی چوب و یا سینی بر بام خانه قرار می دهند. آب باران که به گندم خورد پس از مدت پنج یا شش روز سبز شده تدریجا شیره می گیرد. سبزه ی گندم را سپس با کارد می برند و در ظرفی می کوبند و در آن آب داخل می کنند و شیره اش را می گیرند. همسایه ها نیز آرد جمع کرده و با شیره ی مزبور در دیگ می پزند.

برگرفته از روزنامه سرمایه و سایت www.youtube.com
بکتاشی ها گروهی از درویشان شیعه ی علوی هستند که در ترکیه، آلبانی و بالکان پراکنده اند و مانند دیگر فرقه های اهل طریقت علاقه ی خاصی به علی ابن ابی طالب، امام اول شیعیان دارند. این فرقه معتقدند روز 22 مارس روز تولد امام علی است و به همین مناسبت جشنی به نام «سلطان نوروز»(Sultan Nevruzi) برگزار می کنند.

بنا به نوشته های مورخان و روایات بکتاشی ها، موسس و اولین رهبر این فرقه، «حاجی بکتاش ولی»، اهل نیشابور بود که در قرن ششم یا هفتم هجری در دوران سلاطین عثمانی به ترکیه مهاجرت کرد و فرقه ی بکتاشی را در آناتولی بنیاد گذاشت.

پس از به حکومت رسیدن «کمال آتا ترک» در ترکیه و سخت گیری های او نسبت به فرقه های مذهبی، مقر اصلی بکتاشی ها به شهر تیرانا پایتخت آلبانی منتقل شد. اما پس از جنگ دوم جهانی با به حکومت رسیدن کمونیست ها در آلبانی، بکتاشی ها دوباره برای برگزاری مراسم مذهبی خود، از جمله جشن «سلطان نوروز» که همه ساله در 22 مارس، به عنوان روز تولد امام علی برگزار می شود، دچار مشکلاتی شدند.

این دشواری ها تا زمان فروپاشی نظام کمونیستی «انور خوجه» در سال 1991 ادامه داشت. پس از فروپاشی بلوک کمونیست، با وجود آنکه بکتاشی ها تنها 10 در 100 از جمعیت آلبانی را تشکیل می دهند، «سلطان نوروز» به عنوان یک جشن ملی در این کشور اروپایی شناخته شد و همه ساله با شکوه هرچه بیشتر برگزار می شود.

جشن سلطان نوروز همه ساله در سراسر آلبانی و کوزوو برگزار می شود. محل برگزاری این جشن در معبدهای بکتاشی ها که به آن «تکیه» می گویند و به صورت دسته جمعی می باشد. بزرگ ترین و مجلل ترین مراسم در تکیه ی اصلی بکتاشی ها در شهر «تیرانا» و با حضور رهبر آنها که به او «بابا» می گویند، و با حضور فعالان سیاسی و مذهبی داخلی و خارجی اجرا می شود.

در روزهای قبل از جشن سلطان نوروز، مریدان بکتاشی که در سلسله مراتب فرقه به آنها، «آرشیک» می گویند، دسته دسته به زیارت آرامگاه رهبران پیشین خود که در انتهای باغ تکیه قرار دارد و در سال های اخیر بازسازی شده است، می روند. آنها همچنین با رهبران و بالاترین مقام مذهبی خود دیدار می کنند. بعضی از زایران، گوسفندی برای قربانی می آورند که در گوشه ای از باغ سر بریده می شود.صبح روز 22 مارس، جمعیتی در حدود 1000 تا 1500 نفر در باغ تکیه، جلوی در ورودی عبادتگاه که به آن «میدان» گفته می شود، جمع می شوند. در بین شرکت کنندگان نمایندگان مذاهب دیگر نیز حضور دارند. در آغاز برنامه، سرود ملی کشور نواخته می شود و به احترام کشته شدگان جنگ کوزوو، یک دقیقه سکوت اعلام می شود. پس از آن «بابا رشادی» که از سال 1996 رهبر بکتاشی هاست، به همراه دراویش دیگر با خواندن سرودهای خاص سلطان نوروز برنامه را آغاز می کند.
ترجمه ی شعرهای سرود سلطان نوروز بدین شرح است :
خوش آمدی، خوش آمدی سلطان نوروز
مرحبا مرحبا (سلام) سلطان نوروز
تا دور دست بنگر
ورق به ورق بخوان
و در هستی تعمق کن ...
خوش آمدی، خوش آمدی سلطان نوروز
مرحبا مرحبا سلطان نوروز
پس از سخنرانی و موعظه ی طولانی بابا رشادی، یکی دیگر از دراویش مهم شعرهایی از «نعیم فراشی» شاعر ملی آلبانی که بکتاشی بوده است را می خواند.
نعیم فراشی نه تنها به زبان آلبانیایی شعر می نوشته، بلکه به یونانی، ترکی و حتی به زبان فارسی نیز اشعاری سروده است. دیوان اشعار فارسی نعیم فراشی در سال 1301 خورشیدی در استانبول منتشر شده که بیانگر تسلط او به زبان فارسی است. در این دیوان شعری نیز به نام بهار وجود دارد :
مراسم سلطان نوروز با دیدار مردم ( که صف طولانی تشکیل داده اند) با بابا رشادی و دیگررهبران فرقه ادامه می یابد. زن و مرد با هیجان به دیدار او می آیند و صورت، یا دست او را می بوسند و این دیدار ساعت ها به طول می انجامد. به هر فرد در موقع خروج، شیرینی «لقوم»(راحت الحلقوم) تعارف می شود.

در بین بازدیدکنندگان میهمان های رسمی نیز به چشم می خورند. نخست وزیر، رهبر اپوزیسیون، روسای ارتش، سفیران کشورهای گوناگون و رهبران مذاهب دیگر در بین این مهمانان ویژه دیده می شوند که از آنها به صورت خاصی پذیرایی می شود. به این مهمانان به جای لقوم، در استکان های کوچکی شیر تعارف می شود. این شیر با آیینی خاصی در صبح همان روز تقدیس شده است.

بابا رشادی در این باره می گوید :
«مراسم تقدیس شیر، مراسمی ست که با حضور خواص فرقه ی بکتاشی انجام می شود. اگر کسی عضو فرقه نباشد، اجازه ی شرکت در آن را ندارد. ما در این مراسم عبادت می کنیم و آیه های قرآن می خوانیم. و سپس شیر را که مایه ی زندگی و هستی انسان است، می نوشیم. این شیر، یادآور شیر مادر امام علی است که او در کودکی نوشید و با آن بزرگ شد.»
سلطان نوروز بکتاشی ها اگر چه در طی سال های متمادی از طرف حکومت های گوناگون تحت فشار قرار داشته ولی در صورت کلی حفظ شده است. بابا رشادی که در زمان «انور خوجه» سال های زیادی را در زندان و اردوی کار گذرانده از خاطرات خود درباره ی علاقه ی مردم به این سنت در آن روزها می گوید :
«در دوره ی کمونیستی خیلی ها از پیر و جوان مایل بودند از سنت های سلطان نوروز اطلاع پیدا کنند. من در آن زمان درویش شده بودم و مریدان پیش من می آمدند و در مورد مراسم و جشن ها می پرسیدند. تاریخ ها را به آنها می گفتم و آنها در خانه هاشان مخفیانه جشن می گرفتند. ولی آن وقت ها مرا بخاطر این مسایل خیلی تحت فشار قرار می دادند.»به این ترتیب برخی ازسنت های مردمی سلطان نوروز فراموش شده اند. «عصمته پواتا»، یکی از بکتاشیان می گوید که امروزه سلطان نوروز را در خانه به شکل خاصی برگزار نمی کنند. آنها فقط شیرینی هایی تهیه می کنند. علاوه بر آن در خانه ها ناهار مخصوص آماده می شود و میوه های فراوان روی میز قرار می گیرد.«کویتیم احمت آی» یکی از محب های (خواص) بکتاشی و از مسوولان برگزار کننده ی جشن می گوید که مراسم در خانه ی محب ها تا امروز اهمیت ویژه دارد :«ما در روزهای سلطان نوروز، یک سفره ی مخصوص می اندازیم. نان «بورک» و خوردنی های سبز که طبیعت در این روزها در دسترس مان می گذارد تهیه می کنیم. روی سفره میوه های گوناگون، فرآورده های شیر و شیرینی های مختلف می گذاریم. همچنین قرآن را باز کرده روی سفره قرار می دهیم. علاوه بر آن شمع روشن می کنیم و بعد قرآن می خوانیم. محب ها با هم سرود می خوانند و شربت می نوشند. معنی آن این است که آدم با یک نوع عشق معنوی مرتبط است. این سفره تنها برای محب و خانواده ی او نیست بلکه هر کس دیگری از خویشاوندان و مومنین می تواند از آن سفره بهره ببرد. بعد ما به دیدار همدیگر می رویم.»
به نظر می رسد نوروز بکتاشی ها پیش از آنکه جشن طبیعت و آغاز سال نو باشد، آیینی مذهبی است. بابا رشادی رهبر بکتاشی ها، تغییر و تحولات این جشن را در طول تاریخ توضیح می دهد :
«سلطان نوروز جشنی است که 1400 سال تاریخ دارد اما من فکر می کنم که این جشن حتی قدمتی بیش از این داشته و قبلا به عنوان جشن بهار برگزار می شده است. این روز، روز آغاز بهار است، روز زنده شدن طبیعت و روز بیداری گیاهان است و معنی آن این است که دراین روز هر چیز که در زمستان در حال نابودی بوده زندگی دوباره را آغاز می کند و برای همین انسان ها آن را جشن می گرفتند. بعدها روز تولد امام علی نیز در همین روز واقع و این دو جشن با هم آمیخته شدند. چون روز نوروز و بیداری طبیعت با تولد امام علی همزمان شد، بعدها این روز بعنوان تولد امام نیز جشن گرفته شد.»در سال های بعد از سقوط رژیم کمونیستی، روز 14 مارس، یعنی 8 روز قبل از مراسم سلطان نوروز، روز بهار در آلبانی به رسمیت شناخته شده است. «اولسی یازجی» مورخ و روزنامه نگار اهل آلبانی، معتقد است که این جشن تنها در سال های گذشته اهمیت یافته است :
«روز بهار احتمالا در زمان «شاه احمد زگ»(Ahmad Zog) دراوایل قرن بیستم پیدا شد. من در تاریخ این مسئله آنقدر مطمئن نیستم. در آغاز، این جشن برای همه ی مردم آلبانی نبود، قبلا مراسم کوچکی بود که تنها در شهر «اِلباسان»(Elbasan) برگزار می شد. در این شهر قرار گذاشته شد که 14 مارس به مناسبت رسیدن بهار، جشن گرفته شود ولی در آن زمان به عنوان جشن ملی آلبانی نبود و جدیدا آن را به عنوان یک جشن ملی اعلام کرده اند.»با وجود اهمیت روز افزون سلطان نوروز در آلبانی، تا به امروز تحقیقات و کتاب جامعی در مورد این جشن منتشر نشده است. پروفسور «فرد دوکا»(Fred Doka) مورخ و محقق مذاهب در آلبانی می گوید که با وجود پژوهش های زیاد خود، درباره ی پیدایش کلمه ی سلطان نوروز به هیچ مطلبی برخورد نکرده است.با وجود اینکه بکتاشی ها از نظر فرهنگی و مذهبی عمدتا تحت تاثیر فرهنگ ترک قرار دارند، ولی به خاطر وجود مذهب تشیع در بین بکتاشیان و خراسانی بودن «حاجی بکتاش» بنیانگذار فرقه ی آنها، این فرقه رابطه ی خاصی با ایران دارند. مردم بکتاشی علاقه ی خود به ایران و بخصوص ادبیات عارفانه ی فارسی را با صراحت بیان می کنند.مراسم سلطان نوروز بکتاشی ها که در آلبانی و بالکان - چندین هزار کیلومتر دورتر از مرزهای ایران، افغانستان و تاجیکستان - در روزهای بهار برگزار می شود که حاکی از اهمیت ویژه ی این جشن است.
برگرفته از پایگاه پژوهشی آریابوم
هزاران سال پیش، ساکنان سرزمین آریانا (ایران، افغانستان و تاجیکستان) روز اول سال و آغاز بهار را با برگزاری مراسم ویژه و توام با سرور و شادمانی جشن می گرفتند و سرور وشادمانی در این روز را به فال نیک گرفته و به برکت فیوضات آن، سالی را که پیش رو داشتند، نیک بخت می پنداشتند.

از روزگاران قدیم تاکنون ساکنان این سرزمین باستانی، قدرشنانی و بزرگداشت از نوروز تاریخی را فراموش نکرده و در هر عصر و زمانی از آن قدردانی و تجلیل می کنند.
بعضی از پژوهشگران و سخن پردازان، ریشه ی تاریخی این سنت بزرگ را به جمشید، شهریار بزرگ سلسله ی پیشدادی نسبت داده و نوروز را «نوروز جمشیدی» گفته اند.
در مجله ی فرهنگ آریانا، در باره ی نوروز از گفته های فردوسی شاعر بزرگ و توانای زبان پارسی چنین آمده است : «جمشید بعد از یک سلسله اصلاحات اجتماعی، بر تخت زرین نشست و فاصله ی بین دماوند تا بابل را در یک روز پیمود و آن روز «روز هرمزد» از فروردین ماه بود.(هرمزد روز اول هر ماه را می گفتند) چون مردم این شگفتی از وی بدیدند جشن گرفتند و آن روز را «نوروز» خواندند.»همچنین، از زبان ابوریحان بیرونی نقل قول شده که گفته است : «نوروز از رسم های پارسیان است و نخستین روز است از فروردین ماه و از این جهت آن را «روزنو» یاد کرده اند، زیرا که پیشانی سال نو است و آنچه از پس او است، از این پنج روز همه جشن هاست.»پیروان آیین زرتشت را عقیده بر آن است که در روز شش ماه فروردین زرتشت توفیق یافت که با خداوند مناجات کند، لذا این روز را به نام «نوروز» جشن می گرفتند.
جشن نوروز در بسیاری از نقاط افغانستان، با شکوهمندی خاصی برگزار می شود، در مزارشریف، در زیارتگاه منسوب به حضرت علی، جشن بزرگی به نام میله های گل سرخ برگزار می شود و همه ساله، هزاران نفر از زایران آن زیارتگاه و علاقه مندان نوروز از نواحی مختلف کشور، حتی از کشورهای ایران و تاجیکستان و دیگر کشورهای آسیای میانه به شهر مزارشریف می روند و این جشن ملی و پارینه را با شکوهمندی هرچه بیشتر برگزار می کنند.

در شهر کابل پایتخت نیز، میله های نوروزی درمحلاتی به نام «خواجه صفا»، «شاه شهید»، «دامنه سخی»، «کاریز میر»، «تپه زیبای استالف»، «گلغندی چاریکار» برگزار می شود.در هرات نیز، مردم به این مناسبت، روزهای اول سال و چهارشنبه اول سال و نیز در سیزدهمین روز از نوروز، در تفریحگاه های داخل و خارج شهر گردهم می آیند و جشن نوروز را گرامی می دارند.از جمله سنت های جشن های نوروزی و آغاز سال نو، راه اندازی میله سمنک (سمنو) در شب اول نوروز همراه با سرور و شادمانی و همچنین تهیه و توزیع آب هفت میوه (هفت نوع آجیل که در افغانستان به نام میوه ی خشک معروف است)، تهیه ی هفت سین هم در برخی نقاط افغانستان متداول است.در روایات تاریخی آمده است که یک تن از امیران ازبک های ماورالنهر بنام «امیرعبدالله» دیگ بزرگی را که از فلزات هفت جوش در شهر سمرقند ساخته شده بود، در سال ۱۰۵۰ هجری قمری به بلخ انتقال داد، در آن دیگ آب هفت میوه گرفته می شد و در روز نوروز برای مردم توزیع می شد.
یکی از سنت های مردم افغانستان، به ویژه در شهر شمالی مزار شریف و نیز در کابل پایتخت، بر افراشتن ژنده (علم پوشیده از پارچه های سبز رنگ) است که به «ژنده سخی» معروف است.
برافراشتن این علم، از وجوه مذهبی جشن نوروز در افغانستان است.بر اساس یک روایت تاریخی، در سال ۱۲۸۸ هجری که نایب «محمدعلم خان» در اطراف حرم (منسوب به حضرت علی در مزارشریف) ملحقات و خانه هایی اعمار کرد و چوب راست و محکمی را از جنگل های ماورالنهر خواست و در ساختن علم مبارک از آن کار گرفت که تا امروز مورد استفاده است.
نوروز به مثابه ی سر آغاز فصل بهار، با زندگی عینی مردم افغانستان پیوند داشته و بخش بزرگ از مردم این کشور که کشاروز هستند، از آمدن فصل بهار و نوروز به گرمی استقبال کرده و صفحه ی جدیدی از کار و فعالیت خود را آغاز می کنند، از این روی کشاورزان با برگزاری مراسم ویژه ای از آمدن نوروز تجلیل می کنند.

دولت های افغانستان در دوران های مختلف، به طور رسمی در برگزاری جشن نوروز سهم می گرفته اند، اما در سال های حاکمیت طالبان، هر گونه مراسمی که با نوروز و رسوم باستانی آن پیوند داشت، ممنوع و کفرآمیز خوانده می شد، طالبان حتی تقویم هجری شمسی را که نخستین روز سال در آن نوروز است، باطل اعلام کرده و سال قمری را رسمی اعلام کرده بودند.اما با توجه به آنچه در این گفتار آمد، و با توجه به ژرفا و پهنایی که جشن نوروز به مثابه ی یک سنت پسندیده و پارینه ی ملی در تاریخ و فرهنگ افغانستان دارد محال است که با ابراز عصبیت کسانیکه از مبدا تاریخی و ارزشمندی فرهنگی آن آگاهی ندارند، نوروز از مردم افغانستان فاصله بگیرد و یا از حافظه ی زمان محو شود.واقعیت های زندگی انسانی و اجتماعی مردمان این سرزمین توام با استقبال همیشگی شان از فصل بهار به مثابه ی موسم کشت و کار و غرص نهال «نوروز» را همواره گرمی خواهد داشت.
این کشور در زمان اتحاد جماهیر شوروی از برپایی جشن نوروز و برنامه های مربوط به آن محروم بود و حکمرانان کرملین گرامی داشت چنین مناسبت هایی را که خاستگاه ایرانی دارد ممنوع کرده بودند. فروپاشی شوروی، در کنار سایر فرصت های تاریخی و سیاسی که برای مردمان این سرزمین به ارمغان آورد، این فرصت را هم پیش آورد که آنان رسم تعطیل شده و به تاریخ پیوسته ی نوروز را دوباره احیاء کرده و با اقبال مردمی هر چه بیشتر به برگزاری آن همت گمارند.آذربایجان از جمله جمهوری های جدا شده از کشور شوراها در این منطقه است که پس از کسب استقلال در سال 1991 میلادی با شور و شوق فراوان و حتی با نوعی حرص و ولع وصف ناپذیر، نوروز را دوباره در آغوش گرفت و با اشتیاق تمام به زنده کردن مجدد و برپایی آن در سرآغاز بهار همت گماشت.اول بهار یا همان نوروز، که در تقویم میلادی اغلب برابر با 21 ماه مارس است، در جمهوری آذربایجان تعطیل رسمی اعلام شد و حتی اخیرا (یکی دو ماه پیش) با مصوبه ی مجلس ملی این کشور، تعطیلی نوروز به 5 روز افزایش یافت به طوری که در حال حاضر در میان تعطیلات و مناسبت های ملی و مردمی در آذربایجان، عید نوروز هم از نظر اهمیت و هم از نظر تعداد روزهای تعطیل، جایگاه اول را دارد.آداب و رسوم مربوط به عید نوروز و برنامه هایی که به این مناسبت اجرا می گردد، تا حدود زیادی شبیه برنامه هایی است که امروزه در نقاط مختلف کشور ما برپا داشته می شود. مردم در قالب برنامه ها و آداب و رسوم سنتی مختلف به استقبال عید نوروز می روند. چله ی بزرگ و کوچک، خیدیر، چهارشنبه سوری و ... از جمله برنامه های مقدماتی است که خانواده ها با انجام دادن آن ها خود را برای آمدن عید نوروز مهیا می کنند.شب دهم فوریه برابر با بیست بهمن ماه در برخی از نقاط جمهوری آذربایجان به «عید خید یر» معروف است. در این شب، رسم شال اندازی معمول است و بچه ها با رفتن به در خانه (قبلاْ پشت بام) همسایه ها و فامیل به انداختن شال مبادرت می ورزند و تخم مرغ، تنقلات و یا پول دریافت می کنند. علاوه بر این، مادرها در این شب تنقلات مختلفی نظیر مغز بادام، کنجد، گندم و ... را در آتش تفت داده و در یک شب نشینی خاطره انگیز و با دور هم جمع شدن تمامی اعضاء خانواده، به خوردن تنقلات، صحبت کردن و بازگویی خاطرات شیرین گذشته می پردازند.واژه ی «خیدیر» معرب کلمه ی «خضر» پیامبر است و مردم بر اساس یک روایت تاریخی عامیانه معتقدند که عید خیدیر از ماجرای دیدار حضرت خضر با حضرت الیاس در یک شب چهارشنبه بر جای مانده و سرآغاز این مناسبت و عادت سنتی شده است.
چهارشنبه سوری از دیگر عادات و رسوم اصلی و مهم استقبال از نوروز است که مردم به مدت چهار هفته در شب های چهارشنبه ی آخر سال (البته بر مبنای سال خورشیدی) نسبت به برپایی گسترده ی آن اقدام می کنند. در این چهار شب، که معمولا چهارشنبه سوری آخر، از همه مهم تر است، مردم در حیات خانه های خود، کوچه ها، برخی از میادین و اماکن عمومی و حتی در تپه ها و قله های مشرف به شهر ها و روستاها به روشن کردن آتش اقدام می کنند.حجم آتش بازی در چهارشنبه سوری ها به ویژه آخرین چهارشنبه سوری در شهرها و روستاهای جمهوری آذربایجان آن قدر وسیع و گسترده است که از موقع غروب تا نیمه های شب، صدا و نور افشانی انواع ترقه ها، فشفشه ها و سایر لوازم آتش بازی همه جا را فرا می گیرد.بر اساس یک رسم سنتی و عمومی دیرینه، مردم خصوصا جوانان از روی آتش می پرند و هنگام پریدن از آتش اشعار و سرودهای فولکولریک مخصوص به این آیین کهن (از جمله : آتیل ماتیل چرشنبه - بختیم آچیل چرشنبه) را زمزمه می کنند.در برخی از مناطق جمهوری آذربایجان از جمله نخجوان، آتش سوزی در شب های چهارشنبه بر اساس فرهنگ عامیانه و ادبیات شفاهی موجود در میان مردم، به قیام تاریخی یا خروج مختار ثقفی بر علیه قاتلان حسین بن علی نسبت داده می شود و آنان بر این اعتقاد هستند که این رسم از آن زمان به یادگار مانده است.از دیگر عادت های شب های چهارشنبه سوری نظیر آن چه در شب عید «خیدیر» انجام می شود شب نشینی و دور هم جمع شدن به همراه خوردن انواع تنقلات است.در کنار این ها، از کارهای دیگری که خانواده ها در ایام قبل از عید نوروز معمولاْ بدان مبادرت می ورزند، سبز کردن گندم و یا عدس است. این کار که از یکی دو هفته مانده به عید آغاز می شود به نشانه ی تجدید حیات در طبیعت و آمدن بهار صورت می گیرد.پس از این مقدمات، مردم شهرها و مناطق مختلف آذربایجان، آماده می شوند تا در شب و روز عید نوروز (21 ماه مارس میلادی) اوج شادی ها و برنامه های جشن و پایکوبی را به نمایش بگذارند.در شب عید نوروز نیز مثل شب «خیدیر» سنت شال اندازی اجرا می شود. البته برپایی این رسم سنتی در همه جای جمهوری آذربایجان معمول نیست. در برخی از مناطق این جمهوری، رسم شال اندازی تنها در شب خیدیر انجام می پذیرد ولی در برخی نقاط دیگر، هم در شب خیدیر و هم در شب عید نوروز به اجرا درمی آید.

از صبح روز عید، مردم و خانواده ها چند برنامه ی سنتی ثابت دارند که با شور و شوق خاصی آن ها را به جا می آورند. پوشیدن لباس نو و آرایش ظاهری اولین کاری است که همه بدان دقت و توجه خاص دارند و آن را انجام می دهند. چیدن سفره ی هفت سین (به تعبیر آذری ها یدی لوین) از مهم ترین کارها است که در هر خانه ای اعضاء خانواده برای راه انداختن آن رغبت فراوان دارند و آن را در الویت قرار می دهند. بر سر سفره ی هفت سین علاوه بر آن هفت عنصر اصلی و ثابت (سکه، سیب، سرکه، سمنو و...) انواع و اقسام شیرینی ها و میوه ها برای استفاده ی میهمانان گذاشته می شود.در روز عید، تخم مرغ بازی (بازی با تخم مرغ) از عادت های مرسوم قدیمی است و مردم خصوصا بچه ها و جوانان در کوچه و بازار مشغول این کار می شوند.دید و بازدید های نوروزی در همه جای جمهوری آذربایجان از امور مهم و جاری در نوروز و چند روز پس از آن است. اعضای خانواده ها ابتدا به دیدار بزرگان فامیل و خویشاوندان بزرگ تر از خود می روند و آمدن نوروز و آغاز فصل زیبا و دوست داشتنی بهار را به آنان تبریک می گویند. پس از دیدار از فامیل و بستگان نسبی و سببی، بازدید از همسایگان و هم محله ای ها صورت می گیرد.در این دید و بازدید ها، دادن عیدی از طرف بزرگ ترها به کوچک ترها رسم شیرین رایج است و بزرگان علاوه بر دادن عیدی مرسوم که بیشتر پول است، به دادن تخم مرغ رنگ آمیزی شده برای کودکان نیز اقدام می کنند.جشن های مختلف عید نوروز چند سالی است که در جمهوری آذربایجان در عالی ترین سطح و با حضور رییس جمهور و سایر مقامات دولتی در میان مردم برپا داشته می شود به طوری که هیچ مراسم یا مناسبت ملی و سنتی تا این اندازه گسترده جشن گرفته نمی شود.در باکو، مرکز جمهوری آذربایجان، محل اصلی اجتماع مردم در روز عید، ایچری شهر (محله ی قدیمی و تاریخی شهر) و اطراف قلعه دختر است که تقریبا از ساعات اولیه ی صبح، جمعیت زیادی در آن جا جمع شده و نظاره گر اجرای برنامه های مختلف و متنوع می شوند. رییس جمهور همه ساله (قبلاْ حیدر علی اف و در حال حاضر الهام علی اف) روز عید در همین مکان حضور می یابد و با مردم و جمعیت حاضر دیدار می کند. وی در این اجتماع با چند تن از حاضران به تخم مرغ بازی می پردازد و در برخی دیگر از برنامه مشارکت می کند.

گروه های مختلف هنری و نمایشی در این مکان به اجرای رقص های مختلف محلی خصوصا «یالی» می پردازند. مغنیان (آوازخوانان) با خواندن سروده ها و ترانه های محلی همراه با طنین سازها و آلات موسیقی جمعیت حاضر را به وجد می آورند. در گوشه ای دیگر، جوانان در قالب حرکت ها و نمایش های رزمی و ورزشی به ویژه با گرفتن کشتی شرکت کنندگان را متوجه هنر نمایی های خود می کنند و در قسمتی دیگر از محل اجتماع، هنرمندان رشته های مختلف به راه انداختن نمایشگاهی از آثار هنری خود از جمله تابلوهای نقاشی، صنایع دستی، انواع بافتنی ها و ... مشغول می شوند. مشابه این اجتماعات و برنامه ها تقریباْ در تمام شهرها و مناطق جمهوری آذربایجان شکل می گیرد و در این روز سراسر کشور به میدان جشن و شادمانی تبدیل می شود که نظیر آن را در هیچ کدام از روزها و مناسبت ها (البته در بین اعیاد و مراسم ملی و سنتی) نمی توان مشاهده کرد.لازم به اضافه است، آن چه در باره ی خاستگاه و قدمت تاریخی نوروز در فرهنگ عامیانه و ادبیات شفاهی مردم آذربایجان بیان می شود، با توجه به قرابت ها و اشتراکات فرهنگی، بیشتر همان است که امروزه در فرهنگ و ادبیات مردمی ما وجود دارد. در آن جا نیز قدمت نوروز به زمان جمشید، پادشاه اساطیری ایران قدیم بر می گردد و در خصوص چگونگی پیدایش آن، تا حدود زیادی، مطالبی که در متون و منابع ما هست، مورد نقل و استناد قرار می گیرد. این نکته هم کاملا طبیعی است چرا که جمهوری آذربایجان تا قبل از انعقاد عهدنامه های گلستان و ترکمنچای بخشی از ایران بود و هر آن چه در باره ی قدمت و خاستگاه تاریخی و آداب و رسوم رایج مربوط به نوروز وجود دارد، قاعدتا نباید چندان تفاوت یا مغایرتی با هم داشته یاشد.در خاتمه ی این نوشتار مختصر، لازم است به چند نکته ی قابل توجه دیگر نیز پیرامون گرامی داشت نوروز در جمهوری آذربایجان اشاره شود :
پس از فروپاشی شوروی و استقلال باکو، دولت مردان این جمهوری تازه پا به عرصه وجود سیاسی نهاده، رویکرد بازگشت به سنت ها و آداب و رسوم کهن سرزمین خویش را در پیش گرفتند تا هویت فرهنگی و تاریخی مستقلی از خود به نمایش بگذارند و وانمود کنند که از سیطره ی حکومت شوراها خارج شده اند. پرداختن به نوروز و دادن بهای هر چه بیشتر به آن در بالاترین سطح مردمی و دولتی، در این راستا قابل ارزیابی است.با توجه به این که نوروز آیین و سنتی ایرانی است و با سابقه ی چند هزار ساله در کشور ما جشن گرفته می شود، احیاء مجدد آن در جمهوری آذربایجان که امروزه همسایه ی نزدیک ما به حساب می آید، افزوده شدن حلقه ای دیگر بر حلقه های متعدد رشته اشتراکات تاریخی و فرهنگی میان دو کشور است و می تواند سهم و نقش خود را در نزدیکی دو ملت و ارتقاء سطح روابط و مناسبات دوجانبه به خوبی ایفاء نماید.
برگرفته از پایگاه پژوهشی آریا بوم
جشن هولی برای مدت پنجاه روز در روزهای بهار تمام فعالیت های دیگر را در منطقه براج (ماتهورا - ورینداوان) زیر پوشش خود قرار می دهد. شمار بسیار زیادی از مردم هند و سایر کشورها برای مشاهده ی این جشن دیدنی رنگ ها به طور گروهی به این منطقه سفر می کنند.هولی یکی از بزرگ ترین جشن های هند است که علاقه مندان زیادی داشته و با توجه به رنگ سحرآمیز آن هیچ جشن دیگری نمی تواند با آن رقابت و برابری نماید و در این روزها تمام فعالیت ها در این منطقه با روح هولی آمیخته می شوند. در معابد هر روز از گولال (پودر رنگی) برای استحمام مذهبی خدایان استفاده می شود.جشن بزرگ و پر آب و رنگ هولی هر سال در ماه فالگونه (فوریه - مارس) در تمام بخش های کشور هند برگزار می شود. این جشن در فصلی که هوا نه سرد است و نه گرم و درختان با انواع گل های دلفریب می شکفند، اتفاق می افتد.

بر اساس افسانه ای، روزگاری شاه مقتدری به نام «هیرانکاشیپور» بر زمین حکمفرمایی می کرد. تکبر او به حدی بود که دعوی خدایی کرد و به مردم فرمان داد تا او را بپرستند. اما «پراهلد»، تنها پسر شاه، از پذیرفتن پدرش به عنوان خدا امتناع کرد زیرا او فقط به «راما»، یکی از صور تجلی «ویشنو»، اعتقادی راسخ داشت.شاه برای پسرش به انواع تنبیه های خشن متوسل شد و حتی کمر به قتل او بست. اما هر بار پراهلد نام ویشنو را بر زبان می آورد و نجات پیدا می کرد. بالاخره «هولیکا»، عمه ی پراهلد، با ادعای اینکه آتش بر او اثر ندارد، کودک (پراهلد) را در دامنش گرفت و در آتش نشست تا او زنده زنده در آتش بسوزد (اما در واقع قصد نجات او را داشت) وقتی شعله های آتش خاموش شد، پادشاه دریافت که کودک نجات یافته اما عمه اش در آتش هلاک شده است.افسانه ی دیگری که با هولی ارتباط دارد، درباره ی قتل «کامای زیبا»، خدای عشق، به دست «شیوا» است. بر اساس این افسانه زمانی که شیوا در حالت تفکر عمیق فرو رفته بود، «پرواتی»، دختر «هیمالیا» که سخت دلبسته ی شیوا بود، می خواست با او وصلت کند. اما شیوا که یک مهایوگی بود، توجهی به او نشان نمی داد. کاما برای اینکه شیوا را عاشق پرواتی کند، حواس او را پرت می کند. شیوا بر او خشم گرفت و بی درنگ این خدای کمان دار (کاما) را به تلی از خاکستر تبدیل کرد. شیوا بعدها با شفاعت پرواتی زندگی را به کاما برگرداند.بر اساس روایت دیگری، هولی همان شیطان مونث «پوتانا» است که در «سریمادب ها گاواتا» نقل شده است که سعی کرد با گذاشتن سینه ی زهراگین اش در دهان کریشنای کودک او را از پا در آورد.کریشنا که می دانست با چه کسی سروکار دارد، چنان محکم سینه ی پوتانا را مکید که جان از بدنش خارج شد این افسانه ی مشهور اضافه می کند که بدن مرده ناپدید شد و بنابر این گاو چرانان ماتهورا تمثال او را سوزاندند. از آن به بعد ناحیه ی ماتهورا، زادگاه کریشنا، مکان اصلی برگزاری جشن هولی شد.

ایین جشن دو روز است. در روز اول آتشی بزرگ در غروب و یا شب هنگام روشن می شود قبل از آن آتش بزرگ دیگری بر روی مکانی که از قبل آماده شده روشن می شود و تمثالی از هولیکا که از خیزران و بوریا ساخته شده در حرکت دسته جمعی منظم به همراه خوانندگان و نوازندگان محلی به وسیله برهمن ها با تشریفات به محل برده می شود.

تمثال در وسط تل آتش گذارده می شود و دستیار برهمن هفت بار آن را طواف می کند و قبل از اینکه آن را آتش بزنند، اشعاری را ستایش هولی ذکر می کند. مفهوم آن اشعار جملات زیر است :
روشن کردن آتش به عنوان نمادی از نابودی تمام شرهایی که در انسان وجود دارد،
دعا به درگاه خدا برای رفاه و بهبودی بشر،سپس مردم به خانه هایشان بر می گردند.


در روز دوم از صبح زود تا ظهر، مردم با هر کاست و عقیده ی مذهبی بر سر و روی دوستان و خویشان گرد رنگ می ریزند یا با آب فشان آب رنگی می پاشند.سرها و افراد کاست های پایین تر به خیابان ها می ریزند و در حالی که کلمات زشت رکیکی به زبان می آورند با سرنگ، آب رنگی بر سر و روی هم می پاشند.اما مسن ترها گرد قرمز را به آرامی روی صورت هم می ریزند. مردم از رنگین شدن لباس هایشان ناراحت نمی شوند.

در غروب همان روز مردم شیرینی تعارف می کنند و دوستان سه بار همدیگر را در آغوش می گیرند و برای هم آرزوی خوشبختی می کنند. کودکان و نوجوانان برای ادای احترام بر پاهای بزرگ ترهایشان دست می کشند.
ترجمه :ترجمه مینو حسینیان
سال نو مبارک
اولین سین سنجد
سنجد نماد سنجیده عمل کردن است . سنجد را براین باور بر سفره میگذارند که هرکس با خویشتن عهدکند که درآغاز سال هرکاری را سنجیده انجام دهد . سنجد نشانه گرایش به عقل است . احترام به تفکر و ترویج و خردمندی . اولین چیزی که خداوند آفرید عقل بود پس عقلانیت را ارج مینهیم و خردمندی را بزرگ .
دومین سین سیب
دومین سینی که برسفره مینهند سیب است که نماد سلامتی میباشد .
سومین سین سبزه
سبزه پس از سنجد و سیب بر سفره گذاشته میشود که نشانه خرّمی وشادابی وخوش اخلاقی است . سبزی با خود شادابی نیکویی و زندگی را بهمراه می آورد . من با خویشتن عهد میکنم که دراین سال شاد و خوش خلق وخوش اخلاق باشم . رنگ سبز ارتعاش افکار ما را موزون نگه میدارد و به ما آرامش میدهد .
چهارمین سین سمنو
سمنو مظهر صبر و مقاومت وعضو عدالت و قدرت است .
پنجمین سین سیر
سیر به نشانه دست نگه داشتن از تجاوز به سفره هفت سین راه یافته تا پای را از گلیم خویش بیرون ننهیم . سیر نماد مناعت طبع است یعنی انسان باید همواره با قناعت برجهان بنگرد که انسان قانع از نفس کریحش برتر از انسان قانع به دارندگی ثروت است . پس سیر که نشانه قناعت و یادآور امتناع از تجاوز است را برسرسفره مینهیم تا انسانی عاقل سالم شاداب قوی و قانع باشیم . سیر چشمی و چشم سیری از بزرگترین صفات انسان برتر میباشد .
ششمین سین سرکه
سرکه نماد پذیرش ناملایمات و نماد رضا و تسلیم است . واقف براین نکته هستیم که زندگی پیوسته توام با رنج و مشقت و زحمت است و هیچ انسان متعهد و بامسئولیتی نیست که بدون دغدغه بتواند به زندگی ادامه دهد . خداوند زمین وآسمان و انسان را آسوده و بی غم نیافرید و سرکه گویای نکته ایست از تسلیم دربرابر رخدادهای ناگوار زندگی .
هفتمین سین سماق
آخرین سین سفره هفت سین سماق است . سماق نماد صبر و بردباری و تحمل دیگران است . صبر به انسان می آموزد که درگذر زندگی خستگی را باید خسته کند وکام را بیابد .
بررسی جشن های ایرانی و زمان برگزاری آن ها نشان دهنده ویژگی هایی مشترک در میان همه آن هاست.
1. تقریباْ همگی در پیوند با پدیده های طبیعی و کیهانی و اقلیمی هستند و به همین دلیل کوشش شده است تا زمان برگزاری آن ها هرچه بیشتر با تقویم طبیعی منطبق باشد.
2. تقریباْ هیچ کدام برگرفته از دستورهای دینی نیستند.
3. با سرور و شادی همراه هستند و غم و اشک و گریه در آن ها جایی ندارد.
4. احترام و پاسداشت همه مظاهر طبیعت در آن ها دیده می شود.
5. جشن های ایرانی پیوند ناگسستنی با آتش دارند. حتی اگر خود آن جشن پیوند چندانی با آتش نداشته باشد.
6. با زاد روز یا سال مرگ کسی در پیوند نیست.
7. گستردگی برگزاری این مراسم به اندازه گستره ایران فرهنگی است. ایرانیان جشن ها و آیین های میهنی خود را به گونه ای یکپارچه و با همبستگی و همزیستی شگفت انگیزی برگزار کرده و تفاوت های قومی و دینی و زبانی را عامل بازدارنده این یگانگی نمی دانسته اند.
کسانی که با تعصب های نابجای دینی یا قومی نقش خود در پاسداری فرهنگ ایران بیشتر از دیگران می دانند، به این همبستگی باشکوه مردمان ایرانی آسیب می زنند.

صنایع دستی هر سرزمین ویژگی های خاصی دارد که همه آن ها بر می گردد به محیط جغرافیایی آن منطقه. همیشه فرهنگ و تمدن نقشی اساسی در صنایع دستی داشته اما شاخص طبیعت هم یکی از تاثیرگذارترین هاست. آنچه در صنایع دستی هند من را مجذوب خودش کرده تنوع رنگ هایی است که در کارهای هنرمندان هندی به چشم می خورد. که به نظر من همه آن ها بر گرفته از طبیعت زیبای این مرز و بوم است و تاثیر مستقیمی هم بر روحیه و زندگی آن ها می گذارد.

بهرام روز از اسفند ماه برابر با 20 اسفند در گاه شماری ایرانی روزی است که جشن «گلدان» یا «اینجه» در آن برگزار می شده و در واقع روز آماده سازی و كاشت گل ها و گیاهان بوده یا همان روز درختكاری می باشد.
واقعاْ که چه رسم های زیبایی در ایران باستان بوده و حالا ما چی داریم!؟
جشن امردادگان
جشن امرداد در ستایش و گرامیداشت امشاسپند امُرداد برگزار ميشود. واژهي امرداد در پارسي اوستایی اَمِرتات ameretat و در پارسي پهلوی اَمرداد است. amordad واژهی امرتات، از سه بخش درست شده است: (اَ + مَر + تات). بخش نخست، اَ در زبان پارسي پیشوند نايش (نفی) است، بخش دوم، مَر از ریشهی كنشي )مصدری) به چم مرگ و بخش سوم، تات پسوند رسایی و تندرستي است، و رويهم رفته به چم (معنی) بیمرگی و جاودانگی است. يادآوري ميشود كه امرداد هم ريشه با واژهي انگليسي Immortal است.
این نام در اوستا، به ویژه گاتها فروزهاي (صفتي) است برای اهورامزدا، نماد جاودانگي و پایندگی او.امرداد در باورهای ایرانی در جهان گيتيك (فيزيكي) نگهبان و سرپرست گیاهان و روييدنيها است و از همين روي با خرداد در كنار هم جای دارند، چون رسايي يا هُردات (كمال) و پايداري در جهان مينُوي از آن این دو امشاسپند است.از این روی این جشن را بیشتر در دامن نهاد يا پرهام (طبیعت)، برپا میكردند نياكان ما در اين روز به به باغ ها و كشتزارها ی خرم و دلنشين مي رفتند و پس از نيايش به درگاه اهورامزدا و در پی آيينها ايي اين جشن را با شادی و فرخندگي در هوای پاك برگزار مي كردند.يادآوری میشود كه زرتشتيان يا نياكان ما شيفته نهاد (طبيعت) بودند و هميشه در چپي رهي (جامعه) آنان نهاد از جايگاه والا و پر ارجی برخوردار بود و در نگهداشتن آن بسيار كوشا بودند. در آيين زرتشت نهاد بخشی از اهورامزدا است و پاداش كسی كه در نگهبانی جانوران، نهاد و آبادانی آن می كوشد از هزارها بار نيايش بيشتر است. كوتاه سخن اشو زرتشت میگويد: آسيب رساندن به نهاد برابر با ناسزا گفتن به آفرينندهی آن است.
گووشزد: همانگونه كه گفته شد واژهي امرداد به چم (معنی) بی مرگی است و اگر { اَ } آن را كه پيشوند نايش (نفی) است برداريم، به مرداد به چم ديو نيستی و مرگ دگرگون ميشود. شوربختانه در گاهنامهي (تقویم) امروز ايران به ناداني و بدون آگاهي به جای ماه امرداد، ماه مرداد بكار گرفته ميشود، كه اين شايسته نيست. از همين روی زيباست اگر به جای واژه ماه مرداد، واژه ماه امرداد را زين پس بكار گيريم.
هنگامي كه ترجمه اشعار خيام در سال 1859 توسط "ادوارد فيتز جرالد" منتشر شد، روح جديدي در ادبيات انگلستان و دنيا دميده شد. چنانكه به قول "صادق هدايت" از آن به بعد، "ادبيات عمري" خود يك سبك و سليقه مخصوصي از ادبيات و اشعار شد.امروزه رباعيات عمر خيام به زبانهاي انگليسي، فرانسه، آلماني، دانماركي، ايتاليايي، لاتيني، عربي، ارمني، تركي و ... ترجمه شده و مجامع و محافل بسياري به افتخار و به نام خيام در برخي از كشورهاي دنيا تاسيس شدهاند. خيام به همراه هومر، شكسپير، دانته و ويرژيل جزو پنج شاعر بزرگ تاريخ قلمداد ميشود. بعد از شكسپير، ديكنز و والت ويتمن، خيام صاحب بيشترين تعداد ضربالمثل به زبان انگليسي است. در انگليس، آمريكا، آلباني و تونس هتلهايي به نام خيام هست. در بخارست يك ميدان به نام خيام نامگذاري شده. ناسا يكي از آتشفشانهاي ماه و نيز يك سيارك را به ياد خيام نامگذاري كرده: omarkhayam3095، بورخس، داستاني درباره خود خيام نوشته و سوژه چند داستان ديگرش را هم از اشعار خيام گرفته. او در خانه، كوزهاي به ياد خيام داشت. همچنين زندگي و شخصيت عمر خيام تا به حال چهار بار مضمون فيلمهاي هاليوودي را شكل داده است. در كتاب "سمرقند"، نوشتهي "امين مالوف" از قول راوي قصه كه نامش "بنيامين عمر لوساژ" است، آورده شده:"در طي سالهاي دههي نود (منظور دههي نود قرن نوزدهم ميلادي است) صدها پسر نوزاد آمريكايي به نام عمر ناميده شدند." از قضا نام خود راوي هم به دليل علاقه پدر و مادرش به عمر خيام، "عمر" گذاشته شد. در داستان سمرقند، "بنيامين عمر لوساژ" براي پيدا كردن نسخه خطي اشعار دستنوشتهي خيام به ايران سفر ميكند، آن را مييابد و در برگشت سوار كشتي معروف تايتانيك ميشود. كشتي تايتانيك در شب چهاردهم ماه اوريل 1912 در وسط درياي "ترونوو" غرق شد و رباعيات عمر خيام براي هميشه در دل اقيانوس مدفون گشت.با اندكي توجه به مطالب بالا متوجه ميشويم كه عمر خيام يكي از معروفترين چهرههاي جهاني ماست كه به عنوان شاعر و دانشمند و رياضيدان و منجم در دنيا مطرح شده و انديشمندان بسياري دربارهاش سخن گفتهاند و او را ستودهاند.در بحث مربوط به گردشگري، وجود چنين شخصيتهايي در كشور مقصد، از مهمترين عوامل جذب گردشگر به شمار ميآيند. شاعراني همچون حافظ و خيام، دانشمنداني همچون پور سينا و خوارزمي و رازي، شاهاني چون كوروش و داريوش و شاه عباس، عارفاني همچون بايزيد بسطامي، مرداني همچون حسن صباح و از اين قبيل كه چهرههايي مشهور براي جهانيان به شمار ميروند، بسان گنجهايي هستند كه با نوستالژي جهاني كه ايجاد ميكنند، كمتر ميشود كه فرهيختهاي را براي آمدن به ايران، وسوسه نكنند.بسيارند كساني كه سفر ميكنند تا حال و هواي ايراني را دريابند كه چنين مرداني را پرورش داده است. با اين همه ما با همه همايشهايي كه براي معرفي فردوسي و پورسينا و... برگزار كردهايم، نتوانستهايم اين چهرههاي جهانيامان را كه كم هم نيستند، به طور قابل قبولي كه نياز امروز ماست، به دنيا معرفي كنيم. طرفهتر اينكه اگر پورسينا و خيام و حسن صباح را در دنيا ميشناسند به خاطر فعاليتهاي ما نبوده است.تعداد شخصيتهاي علمي، عرفاني، فرهنگي، هنري، سياسي، ورزشي و... كشورمان چنان در خور توجه است كه اصولا ميتوانيم تورهايي را طراحي كنيم و فقط به معرفي آنان بپردازيم. در هر شهري مردي از مردانمان خفته است و به غير چند تن از آنان، بقيه در غبار فراموشي جهاني و ايراني، محو شدهاند. هالييود براي يك شخصيت ايراني فيلم ميسازد و ما نميتوانيم چند گردشگر خارجي را به معدود گردشگرانمان اضافه كنيم. اين گونه است كه ميتوانيم بگوييم، اصولا حس ناسيوناليستي ما از گونه سانتيمانتال و رمانتيك است و به طور عملياتي به آن نگاه نميكنيم. در آخر پيشنهاد ميشود كه در مسير تورها (به ويژه تورهاي ورودي)، ديدار از مقبره بزرگان ايران زمين و در نتيجه آشنايي با افكار و انديشهها و كتابهاي آنان به عنوان بخشي از سفر، لحاظ شود.
نویسنده: آرش نورآقايي
حتي اگر در آغاز راه براي پيشبرد برنامه خود هستيد، براي موفق شدن در گردشگري فرهنگي هميشه چهار مرحله مقدماتي ائتلاف ملي محافظت از آثار تاريخي را رعايت كنيد:
گام اول: تشخيص و ارزيابي توانايي
گام دوم: طرح و برنامه ريزي
گام سوم: آماده شدن براي بازديدكنندگان، محافظت و ساماندهي منابع طبيعي، تاريخي و فرهنگي
گام چهارم: ايجاد بازار هدف
تشخيص و ارزيابي توانايي
اولين گام، ارزيابي توانايي منطقه براي گردشگري فرهنگي است. توانايي و داشتهها را بايد در پنج زمينه زير ارزيابي كرد:
ادامه مطلب را بخوانید...
تنها از سال 1935 ميلادي است که بر طبق تقاضاي دولت وقت، نام سرزميني که ما در آن زندگي مي کنيم به "ايران" تغيير اسم داده است.در واقع واژه "ايران" به جاي واژه پرس (به لهجه فرانسوي)، پرشيا (به لهجه انگليسي) و ... که همگي از "پرسيس" يوناني گرفته شده اند، آمده است.ايران در يک کلام يعني سرزمين آرياييها. واژه ايران به ايراني باستان aryanam ،به فارسي باستان ariya، به اوستايي airya و به فارسي ميانه eranتلفظ ميشود.واژه ERAN ترکيبي ازER و پسوندAN است و به معناي "منسوب به قوم "ER" است. بنابراين اران و با تلفظي که ما امروزه ميگوئيم، ايران، يعني محلي منسوب به نژاد "اير" يا محل آريائيان.از طرفي به گفته بعضي از محققين "اير" در لغت به معني فروتن و آزاده است و جمع آن، ايران به معني فروتنان و آزادگان است.در اوستا هم ايران نام سرزميني است که مردمي شريف، نجيب، نژاده و اصيل در آن زندگي ميکنند. اوستا در بخش ونديداد از جايي به نام "ايرانويج" نام ميبرد که مرکز اصلي ايرانيها است.ايرانويج تغيير يافته واژه "ائيرينه وئجه" است. در سانسکريت واژه بيجه به معني تخم است و از اين رو خاورشناسان "ائيرينه وئجه" را به معني "سرزمين تخمه و نژاد آريائي" گرفتهاند. در واقع نام سرزميني است که ايرانيان نخست به آن جا رفتند و از آن جا تدريجا پيش رفتند و سراسر ايران زمين را گرفتند و بعدها همه ممالکي که در تصرف آنان بود، ايران ناميده شد.در اوستا وقتي درباره ايرانويج سخن مي رود، صحبت از جايي است بسيار سرد و شايد به خاطر همين سرماست که ايراني ها کوچ کردهاند. در ونديداد آمده: "نخستين جا و سرزمين نيکويي که من، اهورامزدا آفريدم، ايرانويج بود که از رود "ونگوهي دائيتي" آبياري مي شود." و در متون پهلوي آمده که "ونگوهي دائيتي" همان "وهرود" است و در جاي ديگر آمده که وهرود، رود جيحون (اکسوس) است.نام ايرانويج در اوستا و کتب پهلوي بارها ذکر شده و دانشمندان احتمال مي دهند که مکان آن اطراف خوارزم و جيحون باشد.در زمان ساسانيان سرزمين ايران به نام ايرانشهر ( eran-star) و ايراني به نام ايرانشهري ( eransatrik ) معروف بودند.اما آن چه که به نام فلات ايران مي شناسيم، منطقه وسيع و بلندتر از مکان هاي پست اطراف است که در آسياي جنوب غربي شامل قفقاز، ترکستان و افغانستان و ايران کنوني بود و قبل از مهاجرت آريائيان به اين سرزمين، اقوامي از نژادهاي مختلف در آن مي زيستند و منطقه اي که امروز ايران نام دارد جزو قسمتي از بخش غربي و تا حدي جنوبي آن و در حدود 63% تمام آن است.
تنظیم کننده : آرش نورآقایی
منابع:
- لغت نامه دهخدا، علي اکبر دهخدا
- روزگاران، دکتر عبدالحسين زرين کوب، انتشارات سخن
- دانشنامه مزديسنا، دکتر جهانگير ارشيدري، نشر مرکز
- ايران باستان، م. موله، ترجمه ژاله آموزگار، انتشارات توس
- ايرانويج، دکتر بهرام فره وشي، انتشارات دانشگاه تهران
- زندگي و مهاجرت آريائيان، فريدون جنيدي، نشر بلخ
انسان، از نخستين سال هاي زندگي اجتماعي، زماني که از راه شکار و گردآوري خوراک هاي گياهي روزگار مي گذراند، متوجه بازگشت و تکرار برخي از رويدادهاي طبـيعي، يعني تکرار فصول شد. زمان يخ بندان ها موسم شکوفه ها، هنگام جفت گيري پرندگان و چرندگان را از يکديگر جدا کرد. نياز به محاسبه در دوران کشاورزي، يعني نياز به دانستن زمان کاشت و برداشت؛ فصل بندي ها و تقويم دهقاني و زراعي را بوجود آورد. نخستين محاسبه فصل ها، بي گمان در همه جامعه ها، با گردش ماه که تغيـيـر آن آسانتر ديده مي شد، صورت گرفت و بالاخره نارسايي ها و ناهماهنگي هايي که تقويم قمري، با تقويم دهقاني داشت، محاسبه و تنظيم تقويم بر اساس گردش خورشيد صورت پذيرفت. سال در نزد ايرانيان همواره داراي فصل نبوده، زماني شامل دو فصل : زمستان ده ماهه و تابستان دو ماهه بوده؛ و زماني ديگر تابستان هفت ماه ( از فروردين تا آبان) و زمستان پنج ماه ( از آبان تا فروردين ) بوده، و سرانجام از زماني نسبتاً کهن به چهار فصل سه ماهه تقسيم گرديده است. گذشته از ايران: "سال و ماه سغدي ها، خوارزمي ها، سيستان ها در شرق و کاپادوکي ها و ارمني ها در مغرب ايران، بدون کم و زياد همان سال و ماه ايراني است".
و ادامه مطلب
همايون ذرقانی در مورد صنایع دستی کشور بیان داشته است:
(آخرين چراغهاي نسل بسياري از هنرهاي دستي كورسو ميزند)
بخشي از هزينههاي گردشگر به تفريح و جذابيتها صرف ميشود و دستساخت يا هنري كه بومي منطقه ميزبان باشد البته سهم غالبي در سبد هزينههاي گردشگري او خواهد داشت. بنابراين سياحتگر امكان ندارد پولي براي خريد كنار نگذارد و اين رسم همه جاي دنياست. اگر غير اين باشد هم پيش وجدان خود و احياناً ديگران سرزنش خواهد شنيد كه از اين رهگذر بسيار ناشيانه گذشتهاست. اما اين اجبار در خريد همواره به اين وضعيت منجر نميشود كه هر كسي قورباغه رنگشدهاي را تحفه قلمداد كند كه در اين صورت بيشترين سركوفت را خواهد شنيد كه جنس بنجل را با خود بار زده است. بنابراين رندان چندان دلخوش نباشند كه چون مسافر زمان محدود و انتخاب اندك براي خريد دارد بتوان به هر سازي او را رقصاند. براساس دستهبنديهاي اعلام شده از سوي معاونت صنايع دستي 250 نوع - و قدري بيشتر - صنايع و هنرهاي دستي در مناطق مختلف كشور شناسايي شده است. گرايش به ساخت اين مقولات متنوع ، ريشه در نيازهاي كهن ما دارد كه لازم ميديديم همه چيز را خود توليد كنيم و حالا بخشي از آنها به دليل نوآوري، رشد صنعت و توليدات انبوه منسوخ شدهاند و بخش ديگري از نيازها را از چين و ماچين به قيمت نازلتر ميآورند. اما آنچيزي كه به برخي از صنايع و هنرهاي دستي ايراني ارزش مادي زيادي ميبخشد غلبه نگاه هنرمندانه و پرزحمتي است كه به تمامي از شاخصهاي استاندارد كار و فعاليت جوامع مدرن بدور مانده است. بنابراين گردشگر مدرن كه در روبروي يك هنر دستساز قرار ميگيرد به تجربهاي ميرسد كه پيشتر، آن را در شاخصهاي توليد انبوه جستجو ميكرد. آن دسته كه زيرك هستند از اين هنرها الهام ميگيرند و الهامات خود را در مدهاي روز مصنوعات انبوه بهكار ميبرند.بايد بپذيريم كه تمامي تحولات تكنولوژيكي از طبيعت و سازوكارهاي آن با موجودات زنده ناشي شده است. اگر از نانوتكنولوژي صحبت ميكنيم و پارچههايي به بازار ميآيد كه لكههاي چربي بر روي آن نميماند ريشه آن از گل نيلوفري است كه بدليل پرزهاي بسيار ريزش، قطرات آب را نميپذيرد. صنايع و هنرهاي دستي نيز ريشه در طبيعت بكر هر منطقه دارند. عشاير ايلام ديواره چادر زيستگاه خود را كه "چيق" مينامند با نيهاي توخالي درست ميكنند كه در محل زندگيشان بصورت خُودرو ميرويد. موي بز را از دامهاي خود ميچينند، آن را با نگاهي هنرمندانه عجين ميكنند و نيها را با نقوش هندسي و ذهني ميآرايند. دزفوليها از برگهاي درختان خرما "كپو" ميبافند و آن را با رنگهاي شاد مزين ميكنند تا براي مصارف روزانه استفاده شود. بافت فرش هم كه خود حكايت مفصلي دارد. از اين نمونهها البته بسيار است.پرسش مهم اينجاست كه با انبوه هنرهاي خود در دنياي فناوري و تجارت الكترونيك كه توليد انبوه و ارزان را آموزش ميدهد، چه كنيم؟ گروهي معتقدند توسعه دانش و علم اقتصاد، توليد انبوه را به ارمغان آورده و ديگر نه جايز است و نه لازم كه هزاران نفر دخترك معصوم را پشت دار قالي نشاند تا اين افراد از بهرهگيري از دانش روز دور بمانند. ضمن اينكه ارزش كار واقعي اين افراد نيز معمولا پرداخت نميشود و واسطهها در اين ميان بهمراتب كاسبترند. از طرف آن چيزي كه برجاي مانده به دليل قديمي بودن نوع رنگ و متناسب نبودن با نيازها و مدهاي امروزي خريداري ندارد بنابراين بهتر است اقتصادي فكر كرد. نگرش دوم به صبغه فرهنگي صنايع و هنرهاي دستي تاكيد دارد كه نسل به نسل منتقل شده است و امروزه ما ميراث دار آن هستيم و هويت ايراني بهشمار ميرود. بنابراين شايسته بود تا دولت و برنامهريزان گذشته به جاي تمركز بر توليد خودروي ملي، صنايع و هنرهاي دستي را درمييافتند و افتخارملي به حساب ميآوردند.در تعمق پيرامون هر دو نگرش به واقعيتهاي تلخي ميرسيم. زيرا هر دو از منطق لازم برخوردار است. هم صنايع و هنرهاي دستي مشكل دارد و امكان ادامه آن اقتصادي نيست و هم از اين ميراث ملي بايد به طريقي حفاظت كرد. راهي كه ميتوان براي خروج از بنبست پيشنهاد كرد ايجاد جذابيت اقتصادي براي توليد و عرضه صنايع و هنرهاي دستي متناسب با نيازهاي امروزي است. زماني خواستيم فرش دستباف را توليد انبوه كنيم وارد توليد فرش ارزان قيمت و كمكيفيت شديم و بهيكبار ديديم كه از در رقابت با چين و پاكستان قافيه را باختهايم. در حالي كه ما بايد توليدكننده فرش مرغوب و كم تيراژ باقي ميمانديم تا مقامات عاليرتبه جهان در زمره خريداران ما باشند. ضمن اينكه اين روزها مردم عادتكردهاند و يا عادت داده شدهاند كه جنس ارزان و كمكيفيت بخرند. دولت ميتواند براي آندسته از فروشگاههاي كه صنايع دستي مرغوب ميفروشند تسهيلات جذاب در نظر بگيرد. براي كارآفرينان در اين حرفه سهم و حق مناسب قائل شوند تا اين گروه با ايدههايي كه دارند موسسات تحقيق و پژوهش ايجاد كنند و با مطالعه بر روي 250 نوع صنايع و هنرهاي دستي و شناسايي كارگاه ها، طرحهايي بريزند كه صنايع دستي به خانههاي مردم رخته كند. اين روزها بههيچ وجه نميتوان دوشيزه دم بخت ايراني را قانع كرد كه سفالهاي سرمهاي رنگ سنگين را كه به سرعت لبپَر ميشود به عوض چينيهاي ظريف آركوپال در اقلام جهيزه خود ترجيح بدهد. از سوي ديگر بوميان را بايد در منافع حاصل از گردشگري سهيم كرد و اين ممكن نيست مگر آنكه جريان دائمي سفر به نقاط مختلف كشور برقرار باشد. در اين حالت است كه ميزبان به داشتههاي خود واقف ميشود. كساني كه تا حالا درختهاي با ارزش روستايشان را ميبرند، روي ديوارهاي قديمي قلعه خاطره و يادگاري مينويسند و خانههاي قديمي خود را به شكل زنندهبا آجرها و خالي از هرگونه ذوق و هنري به شكل انبوه ميسازند. بهدليل بيكاري به شهرهاي بزرگتر مهاجرت ميكنند و به اين همه تبعات نامطلوب در حاشيه شهرهاي بزرگ دامن ميزنند. آيا مشكلات عمده ما ريشه در ناديدهانگاريها نسبت به داشتههاي خودي نيست؟آخرين چراغهاي نسل بسياري از هنرهاي دستي كورسو ميزند. اين هنرها زماني سينه به سينه منتقل ميشد. حالا فرزندان، محو رنگ و لعاب ظاهري شهرها شدهاند. پيرمردان و پيرزنان در كارگاههاي زيرزميني و نمور ميروند كه تنها به خاطرهاي در تندباد فراموشيها سپرده شوند.
رمضان رضايي ، چهل سال است كه ميبافد. چهل سال است كه هر روز ساعت چهار و نيم صبح از خواب بيدار ميشود. به زبان خودش " گف و گپ" بيهوده ندارد. مرد كار است و اعتقاداتش به مردانگي و راستي در كار متجلي ميشود.
گردشگران يزد، هر آنگاه به محله فهادان، حوالي مسجد جامع رفته باشند كارگاه شعربافي پيرمرد را به ياد دارند. ميگويد كه كارگاه مال او نيست. كارگر است. "صاحب اينجا آدم خوبي بود، ماندم". به همين سادگي.صاحب آنجا، آقاي خجسته دو ماه پيش فوت كرد. فرزندان هيچكدام كاري به كارگاه ندارند. ملك دارند، ميفروشند ، ميروند خارج.هر روز صبح با موتور ميآورندش آنجا. سكويي هست كه داري به يادگار روزگار پرتلاطم كارگاه، هنوز بربالاي آن جاي دارد. هر روز صبح روي سكو مينشيند و چاي ميخورد.هر بار هم ميهماني دارد. يك روز سفير انگليس، يك روز سفير سوريه،" آقاي مهندس باستان". يك روز هم من. هر روز پذيراي كسي است، با دل باز... ميگويد: "فردا صبح كه من بميرم اين صنعت هم ميميرد." آقاي مهندس باستان آمد ديد خيلي ناراحت شد. گفت چرا كسي نميآيد ياد بگيرد؟ گفتم يكيش پسر خودت. بفرست از فردا بيايد. مزد هم نميخوام. يادش ميدهم. رفت كه بيايد".
ميگويد:" گران است. هر يك كارگري روزي سه تومان (3000 تومان) براي كارگاه خرج برميدارد. كي بدهد؟"
ميگويد كه در روزگار رونق، كارگاه 11-12 تا آدم داشت. دارهاي خاك گرفته چهارتايي بودند. يكي هم كه برپاست و او هنوز ميبافد.در كنار سكويي كه بساط چاي و سماور پهن است، داريست با بقيه متفاوت. ميپرسم. ميگويد: ترمه بافي است. ميپرسم ميبافد؟ ميگويد"گران است. گزي 6000 تومان تمام ميشود. خريدار ندارد. روزي هم نيم وجب بالا ميآيد".
چندين بار تكرار ميكند: "جوانان قدر زمان را نميدانند". ياد درسهاي مديريت زمان آنور آب ميافتم و تاكيد زياد بر استفاده بهينه از زمان در مباحث مديريتي.
"پاي منقل به گف و گپ بيهوده مينشينند. در قديم فقط اربابها ترياك ميكشيدند. آنهم ميكشيدند و پا ميشدند ميرفتند پي كارشان. نه اينكه مانند امروزيها وقت را به بطالت بگذرانند." "چشم و هم چشمي پدر مردم را در آورده خانم!" "خانمها ساعتها طول ميدهند كه تا خود را بيارايند و بيايند بيرون. قدر زمان را نميدانند. اينجا كار كردن حرمت ندارد. ملتهاي ديگر هم كار ميكنند و اين همه دك و پز ندارند كه." با اين حرف خودش را برانداز ميكنم. پیژامايي كه به جهت الزام كار بر تن دارد و زانوان ناتوان. پيراهن، پوليور و جليقه تميزي كه زنجير ساعت جيبياش آن را آراسته. كارگري كه چهل سال است شعرباف بوده و چنان صلابت توام با نجابتي از سكناتش تراوش ميكند كه تو را به احترام وا ميدارد.از زندگيم ميپرسد. ميگويم كه بعد از سالها خارج بودن بازگشتهام. آمدهام كه بمانم و كار كنم. مي گويد: ارزش تو خيلي بالاست. شكننده برميخيزد. تكيهاش عصاييست و چنان روي آن تاب ميخورد كه دوربين در دست و دل با هراس بدنبالش ميروم. از سكو پايين ميرود پشت دار جاي ميگيرد. چشمانش ميدرخشد. اخم ميكند و با چنان دقتي گره ها را ميكاود تا مطمئن شود. آن پاهاي ناتوان و دستان لرزان به اسطقسی* ميرسند ديدني. تق و تق منظم وآهنگين كارگاه را پر ميكند. سر بر ميگرداند و لبخندي به مهر ميزند كه خنكاي صفاي آن را حس ميكني. عادت دارد. ميآيند و عكس ميگيرند و ميروند. میآيد تا به من بگويد كه كدام پارچه و چه رنگ را بردارم. لحظه آخر ميگويد كه باز هم به سراغش بروم. از ته دل ميگويد. وعده ديدار بعد سوزی به دلم مينشاند كه با خود به تهران آوردم.
*اسطقس- از ریشه رومی- به معنای چهار عنصر حیات- در زبان عام مترادف استحکام بهکار میرود.
كوتاه درباره شعر بافی
شعر درلغت به معنی موی انسان یا حیوان است و در بافندگی، نوعی پارچه است كه با مو یا ابریشم بافته میشود. بافت این پارچه توسط دستگاه نساجی چهاروردی انجام میگیرد. در بافت آن از نقشه خاصی استفاده نمیشود و به دوشیوه ساده و میلهای یا راه راه بافته میشود. شعر ساده در رنگهای بنفش، زرشكی، مشكی، زرد، بادنجانی، سبز و گلی در عرض دو متر و طول دو متر برای لباس خانمها و شعر میلهای به رنگ سیاه و سفید، به عرض دو متر و طول یكونیم متر برای آقایان بافته میشود. درج نام بافنده با نشان طلایى در سر و ته پارچه در كارگاههای بافندگی رایج است. بافت شعر ابریشمی در كاشان و نوع پشمی آن در یزد و اصفهان رایج است.
شربافی از صنایع یزد و در قدیم صادرات به اقصی نقاط کشور و تحفه و پیشکش شاهان وقت به سفرای دربار فرنگ بود. متاسفانه امروزه کاملا به فراموشی سپرده شده است ... اما شربافی{شعربافی} در معنی عام با نظم و قافیهبافی و با فکر و شعور بافتن و به معنی خاص شعربافی یک نوع هنر خاص بافندگی که مختص هنرمندان خطه یزد بوده که با چیره دستی شعرهای حافظ و... همچنین در دوران صفویه شعارهای مذهبی (و حتی آیه یا سوره نویسی) می کردند.
هنرمندان دیگری در همین رشته بافندگی که به نقش آفرینی در بافتن تابلوهای نقاشی دوران اتابکان معروف به مینیاتور بافت{مغولی باف} یا چشم بادومی باف و بعد آل مظفر معروف به مظفری باف یا{حافظی باف}که به نقش آفرینی در بافتن تابلوهای نقاشی همچون نقش میحافظ - حافظ و ترک سمرقندی- حافظ و ترک شیرازی و...
همچنین عامه بافی یا{شاگردبافی} به صورت ترنج بافی و گیسوبافی {ترمه کشمیر باف}.....که با چه زحمت و رنجی هنر خود را به عرصه ظهور میرساندند.
برگفته از خبرگزاری میراث فرهنگی و گردشگری
دهم بهمن ماه
پرداختن به جشن هاي آب و آتش ايراني کار پسنديده اي است و برگزاري اين جشن ها در سرزمين ما کاري شايسته.برگزاري جشن هاي سده و مهرگان و يلدا و ... نماد باستان گرايي يا کهنه پرستي و کهنه ستايي نيست بلکه احترام به مردم اين سرزمين و نياکان آنهاست. شکست سرما، پيدايي آتش ، آغاز بارش و يا زنده و سبز شدن زمين چيزهايي نيست که به دين خاصي بسته باشد و يا موهومات خرافي باشد.هرکه در ايران زندگي مي کند مي داند. پس در ایران زمستان زیبا به پیشواز جشنی باستانی ایرانی برویم.
پيشينه اسطوره اي پيدايش جشن سده
از اسطوره هاي جشن سده تنها يكي به پيدايش آتش اشاره دارد. صد روز از پايان تابستان گذشته و يا صد شب و روز به نوروز مانده است و كهن بودن آن به پايه جشنهاي نوروز و مهرگان ميرسد. از نظر نجومي (طبيعي) نياكان ما در روزگاران بسيار كهن، سال را به دو پاره (فصل) بخش ميكردند.تابستان كه هفت ماه به درازا ميكشيد، در نخستين روز فروردين ماه آغاز و آخرين روز مهر ماه پايان مييافت. زمستان از آغاز آبان ماه شروع ميشد و تا پايان اسفندبه طول ميانجاميد.جشن سده، سومين روز از آغاز زمستان و يا صد روز و شب (پنجاه روز و پنجاه شب) به اول تابستان بود. از نظر تاريخي نسبت اين جشن به هوشنگ شاه داده شده است. در شاهنامه آمده است كه روزي هوشنگ شاه با همراهانش در كوهي ميرفتند ناگهان چيزي دراز، تيره تن، و سياه رنگ ديد كه ماري بود و هوشنگ باهوش و هنگ، سنگي گرفت و سوي مار پرتاب كرد كه آن را به كشد. سنگ به سنگ ديگري برخورد كرد و چون هر دو سنگ چخماق بودند، فروغ (جرقهاي) پديدار شد، به بوته گرفت و مار فار كرد. از اين رويداد هوشنگ شاه شادمان شد و خداوند را نيايش كرد كه راز آتش را به او آشكار كرده است. شادمان و پيروز، هوشنگ شاه آتش را از همان هنگام قبله قرار داد، آن روز را جشن اعلام كرد و اين سنت تا امروز برجاست، در كتاب «التفهيم» و هم «آثارالباقيه» ابوريحان، از پديد آمدن آتش سخني نيست بلكه آن را افروختن آتش بر بام ها مي داند كه به دستور فريدون انجام گرفت و در نوروزنامه آمده است كه : «آفريدون … همان روز كه ضحاك بگرفت جشن سده برنهاد و مردمان كه از جور و ستم ضحاك رسته بودند، پسنديدند و از جهت فال نيك، آن روز را جشن كردندي و هر سال تا به امروز، آيين آن پادشاهان نيك عهد را در ايران و دور آن به جاي مي آورند.» به گفته فردوسي:
برآمد به سنگ گران سنگ خرد هم آن و هم اين سنگ گرديد خرد
فروغي پديد آمد از هر دو سنگ دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
جهاندار پيش جهان آفرين نيايش همي كرد و خواند آفرين
كه او را فروغي چنين هديه داد همين آتش آنگاه قبيله نهاد
يكي جشن كرد آنشب و باده خورد "سده" نام آن جشن فرخنده كرد
آيين جشن سده
حكيم عمر خيام در كتاب نورزنامه مينويسد:
«هرسال تا به امروز جشن سده را پادشاهان نيك عهد در ايران و توران به جاي ميآوردند، بعد از آن به امرور، زمان اين جشن به دست فراموشي سپرده شد و فقط زرتشتيان كه نگهبان سنن باستاني بوده و هستند اين جشن باستاني را برپا ميداشتند.» هر چند نوشته شده است كه مردآويج زياري به سال 323 هجري (سده دهم ميلادي) اين جشن را در اصفهان با شكوه برگزار كرد. همچنين در زمان غزنويان اين جشن دوباره رونق گرفت و عنصري شاعر نامدار ايران در يكي از جشنهاي سده در برابر سلطان محمود قصيدهاي درباره سده خواند كه آغاز اين است :
سده جشن ملوك نامدار است زافريدون و از جم يادگار است
در ايران باستان، و در ميان زرتشتيان ايران، اين جشن نزديك غروب آفتاب، با آتش افروزي آغاز ميشد و امروز هم با همان سنت كوههايي از بوته و خار و هيزم در بيرون شهر فراهم شده، در حالي كه موبدان لاله به دست اوستا زمزمه ميكنند، بوتهها را روشن كرده و مردمي كه در ان جا جمع شدهاند نماز آتش نيايش خوانده، و سپس دست يكديگر را گرفته به دور آتش ميچرخند، شادي و پايكوبي ميكنند اين مراسم وسيله انجمن زرتشتيان كرمان سدههاست كه بيرون از شهر انجام شده و همه مردم زن و مرد، زرتشتي و مسلمان، كليمي در آن جا گرد آمده و در شادي شركت ميكنند.
برگزاري جشن سده:
الف) تا دوره ساساني:فردوسي آن را به هوشنگ نسبت مي دهد و ابوريحان بيروني و نوروزنامه آنرا از فريدون مي دانند و همچنين رسمي شدن جشن سده به زمان اردشير بابكان منسوب گرديده است، اما در هيچكدام به شيوه برگزاري آن اشاره اي نشده است.
ب) بعد از ساسانيان:مورخان و نويسندگاني چون بيروني، بيهقي، گرديزي، مسكويه و … از شيوه برگزاري جشن سده در دوران غزنويان، سلجوقيان، خوارزمشاهيان، آل زيار و … تا دوره مغول بسيار نوشته اند. از آيين هاي عامه مردم سندي نداريم اما در حضور شاهان، رسم شعرخواني بود و نيز پرندگان و جانوراني به آتش انداخته مي شدند و گياه خوشبو تبخير مي كردند تا مضرات آن را برطرف كنند.
ج) در عصر حاضر:در مازندران، كردستان، لرستان، و سيستان و بلوچستان؛ روستاييان و كشاورزان و چوپانان و چادرنشينان نزديك غروب يكي از روزهاي زمستان (آغاز نيمه يا پايان زمستان) روي پشت بام، دامنه كوه، نزديك زيارتگاه، كنار چراگاه و يا كشتزار آتشي افروخته و بنا بر سنتي كهن پيرامون آن گرد مي آيند بدون آنكه نام جشن سده بر آن نهند. ولي در كرمان جشن سده يا سده سوزي در بين تمامي اقشار مردم كرمان، مسلمان، زرتشتي، كليمي … رواج دارد كه همه ساله در دهم بهمن ماه برگزار مي شود. در بين چادرنشينان بافت و سيرجان سده سوزي چوپاني برگزار مي شود كه شب دهم بهمن آتش بزرگي بنام آتش جشن سده، با چهل شاخه از درختان هرس شده كه نشان چهل روز “چله بزرگ” است در ميدان ده برمي افروزند و مي خوانند: سده سده دهقاني/ چهل كنده سوزاني/ هنوز گويي زمستاني. چنانكه از كتاب ها و اسناد تاريخي برمي آيد جشن سده بيشتر جشني كهن و ملي به شمار مي آيد . که در روز دهم بهمن ماه برگزار می گردد و وارث حقيقي جشن سده نه فقط زرتشتيان، بلكه همه ايرانيان اند، ميراثي كه به بسياري از كشورهاي همسايه نيز راه يافت.
همیشه دوست داشتم فضاها و مکان هایی که در قدیم مردم را دور هم جمع می کرده و فرهنگ عامیانه آن دوره را انتقال می داده تجربه کنم با همان حال و هوا٬ اندکی هم موفق شدم ٬ آن هم به خاطر پدربزرگ هایم بوده که هر دو قهوه خانه داشته اند و من از کودکی از نزدیک آن را حس کرده ام. البته در این سال ها دیگر قهوه خانه ها کارکرد گذشته خود را نداشتند اما باز هم نشانه هایی در میان افراد سالخورده از آن دوره باقی مانده٬ این مطلب را که تحقیق درس معماری ام بوده تقدیم می کنم به دو پدربزرگم.( روحشان شاد)
در قديم در گوشه و كنار شهرهاي ايران و در سر راه ها و منزلگاه هاي ميان شهري قهوه خانه هايي داير بود. قهوه خانه هاي قديم درون شهري بهترين و جذابترين اماكن عمومي شهرها براي گذراندن اوقات فراغت بودند. هر يك از آنها معمولاً محل اجتماع و پاتوق گروهي از قشرها و صنف هاي گوناگون بود.قهوه خانه هاي سرراهي يا ميان جادهاي كه به آنها چايخانه هم ميگفتند، اكثراً سرپناه هايي براي استراحت و رفع خستگي مسافران خسته و ماندة بين راهي بود. اين قهوهخانهها معمولاً به دسته و صنفي خاص اختصاص نداشتند و مشتريان آنها رهگذراني بودند كه براي نوشيدن چاي و كشيدن قليان و خوردن صبحانه يا ناهار و يا شام به اين قهوهخانهها ميرفتند.نخستين قهوه خانه ها در ايران در دوره صفويان، و به احتمال زياد در زمان سلطنت شاه طهماسب (930-984ه . ق)، در شهر قزوين پديد آمد و بعد در زمان شاه عباس اول (996 ه . .ق ) در شهر اصفهان توسعه يافت، که بیشتر در خیابان چهارباغ و بازارهای منتهی به میدان نقش جهان و بازار قیصریه قرار داشتند، به نام های عرب، بابافراش، حاج یوسف، باباشمس و . . . در زمان ناصرالدین شاه قاجار تهران از عمدهترین شهرهای پر قهوهخانه ایران به شمار میرفت، که بعضی از آنها را آدم های نام و رسمداری میگرداندند. قهوهخانههای تهران بیشتر در ناحیه بازار و خیابانهای اطراف آن و محلهها و گذرهای پرجمعیت قرارگرفته بودند، که معتبرترین آنها عبارتند بودند از قهوهخانه آینه و قنبر در ناسرخسرو، یوزباشی در پشت شمسالعماره، سنگتراش ها در بازار مسجد جامع، سرچشمه در محله سرچشمه، تلمبه در کوچه مروی، آسیدعلی در خیابان سعدی شمالی و . . . با همه اینها هنوز در گوشه و کنار شهر تهران، و در بعضی محلهها و گذرهای قدیمی تهران قهوهخانههائی است که انگ پنجاه، شصت سال پیشینه و سنت را بر پیشانی خود دارند. در این قهوهخانهها هنوز کم و بیش بعضی از رفتارهای سنتی ـ فرهنگی حفظ شده، و گهگاه برنامههای نقالی و شاهنامهخوانی و بعضی مراسم مذهبی در آنها اجرا میشود.که تعدادی از آنها عبارتند از :
مقصود از گردش هاي فرهنگي بحث درباره آن بخش از اين صنعت است که بر جذابيت هاي فرهنگي توجه خاصي مي کند. اين جنبه هاي جذاب متفاوت اند و شامل کارهاي انجام شده، موزه ها، نمايشگاه ها و از اين قبيل چيزها مي شود (واي گي،چاک؛ 1377: 177).
گردشگري فرهنگي ارتباط نزديکي با گردشگري با علايق ويژه دارد ولي حوزه آن وسيع ترمي باشد. مسافرت بمنظور آشنايي با ساير فرهنگ ها و ديدن جنبه هاي هنري فرهنگ هاي قديمي به زمان هاي رم و يونان قديم باز مي گردد. امروزه اين نوع از گردشگري شهرت بسياري پيدا کرده و از سوي سياستگذاران جهانگردي با اقبال بالايي روبرو شده و بعنوان يک شکل بسيار خوب از گردشگري «گردشگري هوشمندانه» شناخته مي شود.
گردشگري فرهنگي بسياري از عناصر بازار گردشگري را مشتمل مي شود:
1ـ بازديد از جاذبه ها و مقاصد قديمي و حضور در جشن هاي سنتي
2ـ سفر به قصد استفاده از غذاها و شراب هاي محلي، منطقه اي
3ـ تماشاي رخدادها ورزشي سنتي و شرکت در فعاليت هاي تفريحي محلي
4ـ بازديد از کارگاه ها شامل مزارع، مراکز صنعتي يا کارخانجات (Swarbrook and Horner; 2005, 36-37:).